تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥
خبر مرگ بشر بن مروان به او رسيد . لشكرى كه همراه عبد الرحمان بن مخنف بود [ نيروهاى امدادى كوفه ] بر او اعتراض كردند و خواهان بازگشت شدند . عبد الرحمان به اسحاق بن اشعث و ابن زحر پيام فرستاد و سوگندشان داد كه از جاى خود حركت نكنند . آن دو سوگند خوردند و وفا نكردند و لشكريانى كه اهل كوفه بودند شروع به عقب نشينى كردند و در بازار اهواز جمع شدند . مردم بصره هم مى خواستند از مهلب جدا شوند . او براى آنان خطبه خواند و گفت : شما همچون مردم كوفه نيستيد ، كه بايد از شهر و اموال حرم و ناموس خود دفاع كنيد . گروهى از ايشان همراه مهلب ماندند و بسيارى از ايشان هم پراكنده شدند . خالد بن عبد الله كه كارگزار بشر بن مروان بود يكى از بردگان آزاد كردهء خود را با نامه‌يى به اهواز فرستاد و در آن نامه سوگند استوار خورده بود كه اگر آنان به قرارگاههاى اصلى خود برنگردند و سرپيچى كنند و از جنگ برگردند به هيچيك از ايشان دست نخواهد يافت مگر اينكه او را خواهد كشت . آن برده نزد آنان آمد و شروع به خواندن نامه كرد و چون در چهره‌هاى ايشان نشانى از پذيرش نديد ، گفت : چهره‌هايى مى بينم كه گويا قبول اين پيشنهاد در شأن ايشان نيست . ابن زحر به او گفت : اى برده آنچه در نامه است بخوان و پيش سالارت برگرد كه تو نمى دانى در انديشه ما چيست . و شروع به تشويق او براى خواندن نامه كردند . سپس همگان آهنگ كوفه كردند و در نخيلة فرود آمدند و به كارگزار بشر نامه نوشتند و تقاضا كردند به آنان اجازه ورود به كوفه دهد . او نپذيرفت و آنان هم بدون اجازه وارد كوفه شدند . مهلب و فرماندهانى كه همراهش بودند و ابن مخنف همراه گروهى اندك همانجا ماندند و چيزى نگذشت كه حجاج بن يوسف ثقفى بر عراق ولايت يافت . حجاج پيش از آنكه به بصره بيايد وارد كوفه شد و اين موضوع در سال هفتاد و پنج هجرى بود . او خطبه مشهور خود را ايراد كرد و مردم كوفه را سخت ترساند و چون از منبر فرود آمد به سران مردم كوفه گفت : واليان با گنهكاران چگونه رفتار مى كردند گفتند : مى زدند و به زندان مى انداختند . گفت : ولى براى آنان پيش من چيزى جز شمشير نيست . همانا مسلمانان اگر با مشركان جنگ نكنند بدون ترديد مشركان با آنان