« آيا اگر براى خاطر حجاج به « دارابجرد » نروم مرا خواهد كشت و حال آنكه بايد دل خويش را پيش هند [ معشوقهام ] گرو بگذارم » .
مردم از كوفه بيرون رفتند و حجاج به بصره آمد و در مورد پيوستن ايشان به مهلب اصرار بيشترى داشت كه خبر ايشان در كوفه به او رسيده بود . مردم پيش از رسيدن او به بصره از آن شهر بيرون رفتند و مردى از قبيله بنى يشكر كه پيرمردى يك چشم بود و همواره بر چشم كور خويش پارچهيى پشمين مى نهاد و به همين سبب معروف به « وصلهدار » بود نزد حجاج آمد و گفت : خداوند كار امير را قرين صلاح بدارد من گرفتار بيمارى فتق هستم و بشر بن مروان هم عذر مرا پذيرفته است در عين حال مستمرى خود را كه دريافت داشته بودم پس دادم . حجاج گفت : از نظر من راستگويى . و هماندم دستور داد گردنش را زدند و در اين مورد كعب اشقرى - يا فرزدق - چنين سروده است : « همانا حجاج در شهر [ بصرة ] ضربتى زد كه از آن شكم همه سران و سرشناسان به قرقر آمد » .
از ابو البئر روايت شده كه گفته است : روزى همراه حجاج چاشت مى خورديم .
مردى از بنى سليم در حالى كه مرد ديگرى را همراه خود مى كشيد پيش او آمد و گفت : خداوند كار امير را قرين صلاح بدارد اين مرد عاصى است . آن مرد به حجاج گفت : اى امير ترا به خدا دربارهء خون خودم سوگند مى دهم كه به خدا سوگند هرگز حقوق ديوانى نگرفتهام و هيچ گاه در لشكرى حاضر نبودهام . من جولاهى هستم كه از پاى دستگاه جولاه بافى گرفته شدهام . حجاج گفت : گردنش را بزنيد . او همين كه احساس كرد شمشير بالاى سر اوست سجده كرد و شمشير در حال سجده او را فرو گرفت . ما دست از خوردن برداشتيم ، حجاج روى به ما كرد و گفت : چه شده است مى بينم دستهايتان از كار مانده و رنگ چهرهتان زرد شده و نگاهتان از كشتن يك مرد خيره و ثابت مانده است . مگر نمى دانيد كه عاصى و سركش چند خطا مرتكب مىشود : مركز خود را مختل مى سازد ، از فرمان اميرش سر مى پيچيد و مسلمانان را
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 347
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٤٧