تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 342

مساهمون:

ص٣٤٢
برادرت به او رسيد همان گونه رفتار كرد - مقصود مهلب ، گريختن اميه برادر خالد از سيستان بود . عبد الملك مروان براى خالد چنين نوشت : اما بعد ، من براى تو در مورد كار مهلب حد و اندازه‌يى مشخص كرده بودم ، ولى چون كار خود را در دست گرفتى ، اطاعت و فرمانبردارى از من را رها كردى و خودسرانه و مستبدانه عمل كردى و مهلب را به سرپرستى جمع آورى خراج گماشتى و برادرت را به سالارى جنگ با خوارج منصوب كردى . خداوند اين رأى و تدبير را زشت بدارد . آيا نوجوانى مغرور را كه در كارهاى جنگ هيچ تجربه‌اى ندارد و پيش از آن در جنگها كار آزموده و ورزيده نشده است به جنگ مى فرستى و سالارى شجاع و مدبر و دور انديش را كه جنگهايى از سرگذرانده و پيروز شده است رها مى كنى و او را سرگرم جمع آورى خراج مى سازى همانا اگر مى خواستم ترا به اندازه گناهت مكافات كنم چنان عقوبت من ترا فرا مى گرفت كه ديگر از تو نشانى باقى نمى ماند ولى پيوند خويشاوندى ترا فراياد آوردم و همان مرا از عقوبت تو بازداشت و فقط عقوبت ترا در عزل تو قرار مى دهم . والسلام . گويد : عبد الملك پس از آن بشر بن مروان را كه امير كوفه بود به بصره هم ولايت و امارت داد و براى او چنين نوشت : « اما بعد ، همانا كه تو برادر امير المومنين هستى . نسبت تو و او در مروان به يكديگر مى پيوندد و حال آنكه براى خالد كسى پايين تر از اميه نيست كه نسبت آن دو را جمع كند . اينك به مهلب بن ابى صفره بنگر ، او را به فرماندهى جنگ با خوارج بگمار كه سالارى دلير و كار آزموده است و از مردم كوفه هشت هزار تن به مدد او گسيل دار . و السلام » . دستورى كه عبد الملك در مورد مهلب داده بود بر بشر بسيار گران آمد و گفت : به خدا سوگند او را خواهم كشت . موسى بن نصير به او گفت : اى امير مهلب را نگهبانى و وفادارى و رنج و آزمون بسيار است . بشر بن مروان از كوفه به قصد بصره بيرون آمد . موسى بن نصير و عكرمة بن ربعى براى مهلب نوشتند كه با بشر طورى برخورد كند كه بشر او را نشناسد . مهلب در حالى كه سوار بر استرى شده بود همراه ديگر مردم و ميان ازدحام به بشر سلامى داد و رفت و چون بشر بن مروان در مجلس خود نشست پرسيد : امير شما مهلب كجاست و چه كرده است گفتند : اى امير او با تو برخورد كرد و سلام داد ، بيمار است .