تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١
خبرى كه ترا شاد مىكند ، اين مرد شكست خورد و خود و سپاهش گريختند ، گفت : اى واى بر تو اين چه خوشحالى است كه مرد قرشى شكست خورده و لشكرى از مسلمانان پراكنده و تار و مار شده است . گفتم : به هر صورت چنين بوده است چه تو را خوش آيد و چه ناخوش . مهلب نخست كسى را پيش خالد فرستاد و خبر سلامتى برادرش را به او داد . آن مرد مى گويد : چون موضوع را به خالد گفتم گفت : دروغ مى گويى و آدم خوار و پستى هستى . در اين هنگام مردى از قريش وارد شد و مرا تكذيب كرد . خالد به من گفت : قصد داشتم گردنت را بزنم . من گفتم : خداوند كار امير را اصلاح كند . اگر دروغگو بودم مرا بكش و اگر راست گفته بودم جامه همين مرد را به من ببخش . خالد گفت : چه بد جان خود را به خطر انداختى و من هنوز از جاى خود تكان نخورده بودم كه برخى از گريختگان پيش عبد العزيز رسيدند . و چون عبد العزيز به بازار اهواز رسيد مهلب او را گرامى داشت و جامه بر او پوشاند و همراه او نزد خالد رفت . مهلب - پسر خود - حبيب را به جانشينى خويش در اهواز گماشت و گفت : اگر احساس كردى كه سواران خوارج به تو نزديك شده‌اند به بصره و ناحيه « نهر تيرى » باز گرد . همين كه حبيب رسيدن سواران خوارج را احساس كرد به بصره آمد و آمدن خود را به اطلاع خالد رساند . خالد خشمگين شد و حبيب از او ترسيد و ميان افراد قبيله بنى عامر بن صعصعه پنهان شد و همانجا و در حالى كه مخفى بود با همسر خويش هلاليه ازدواج كرد و او مادر عباد بن حبيب است . شاعرى ضمن نكوهش رأى خالد ، خطاب به او چنين سروده است : « نوجوان بسيار ترسويى از قريش را به فرماندهى جنگ گماشتى و گسيل داشتى و مهلب را كه داراى رأى و انديشه اصيل است رها كردى . . . » حارث بن خالد مخزومى همچنين سروده است : « عبد العزيز همين كه عيسى و ابن داوود را ديد كه با قطرى در حال ستيزند ، گريخت . . . » خالد نامه‌يى به عبد الملك نوشت و در آن بهانه‌هايى براى شكست عبد العزيز آورد و عذر تقصير خواست . خالد به مهلب گفت : فكر مى كنى امير المومنين با من چگونه رفتار كند گفت : ترا از كار عزل خواهد كرد . گفت : آيا فكر مى كنى او پيوند خويشاوندى مرا خواهد گسست گفت : آرى چون خبر شكست و هزيمت