بشر تصميم گرفت عمر بن عبيد الله بن معمر را به فرماندهى جنگ با خوارج بگمارد و اسماء بن خارجه هم اين رأى او را تصويب و استوار كرد و به او گفت : امير المومنين ترا به ولايت گمارد كه آنچه خود مصلحت مى بينى عمل كنى .
عكرمة بن ربعى به بشر گفت : تو براى امير المومنين نامه بنويس و او را از بيمارى مهلب آگاه كن . بشر نامهيى به عبد الملك نوشت و ضمن آن متذكر شد در بصره كسانى هستند كه او را بى نياز كنند و از عهدهء كار مهلب برآيند . آن نامه را همراه گروهى از نمايندگان بصره فرستاد كه عبد الله بن حكيم مجاشعى سرپرستى ايشان را داشت .
عبد الملك چون نامه را خواند با عبد الله بن حكيم خلوت كرد و به او گفت : تو مردى ديندار و خردمند و دور انديش هستى ، چه كسى شايستهء فرماندهى جنگ با خوارج است گفت : مهلب . گفت : او بيمار است . گفت : بيمارى او چنان نيست كه مانع كار او باشد . عبد الملك گفت : معلوم مىشود كه بشر هم مى خواهد كار خالد را انجام دهد . و نامهيى به بشر نوشت و بر او به طور قطع فرمان داد كه مهلب را به سالارى جنگ با خوارج بگمارد . بشر كسى نزد مهلب فرستاد . مهلب گفت : هر چند بيمارم ولى براى من امكان مخالفت نيست . بشر دستور داد دواوين [ نام سپاهيان ] را نزد مهلب بردند و او شروع به انتخاب كرد . بشر اصرار كرد كه مهلب زودتر حركت كند و بيشتر اشخاص گزيده را كه او انتخاب كرده بود با او همراه نساخت و آنان را براى خود نگهداشت و پس از آن هم به مهلب اصرار كرد كه پس از سه روز ، ديگر مقيم بصره نباشد . در اين مدت خوارج اهواز را گرفته و پشت سر نهاده بودند و آهنگ ناحيه فرات داشتند . مهلب بيرون آمد و چون به « شهارطاق » رسيد پيرمردى از قبيله بنى تميم پيش او آمد و گفت : خداوند كار امير را قرين صلاح بدارد .
سن من اين چنين است كه مى بينى ، مرا به خانواده و عيالم ببخش . مهلب گفت : به شرط آنكه هنگامى كه امير خطبه مى خواند و شما را در شركت به جهاد تشويق مىكند برخيزى و بگويى چگونه است كه ما را به جهاد تشويق مى كنى و حال آنكه اشراف ما را از شركت در آن باز مى دارى و دلاوران ما را روانه نمى كنى . آن پيرمرد چنان كرد . بشر به او گفت : ترا با اين چه كار مهلب همچنين به مردى هزار درهم داد و گفت : به بشر بگو مهلب را با اعزام افراد شرطه و جنگجويان يارى
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 343
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٤٣