از خوارج چنين سرود : « فتنهيى را كه بزرگ و دشوار شده بود ، شمشير ابو الحديد به لطف خدا از ما كفايت كرد . مسلمانان عشق خود را به او آشكار ساختند و از فرط هوس مى گفتند : چه كسى افزون كننده بر قيمت است . . . » علاء بن مطرف سعدى پسر عموى عمرو القضا بود و دوست مى داشت كه در اين جنگ با او روياروى شود . عمرو القضا در حالى به او رسيد كه گريزان بود .
خنديد و به اين شعر تمثل جست : « لقيط آرزو مى كرد كه با من روياروى شود . اى عامر براى تو صعصعة بن سعد است » .
و سپس به او [ عمرو القضا ] بانگ زد : اى ابو المصدى خودت را نجات بده .
علاء بن مطرف همراه خود و همسر خويش را برده بود كه يكى از ايشان از بنى ضبه و نامش ام جميل بود ديگرى دختر عمويش به نام فلانة دختر عقيل بود .
او همسر ضبى خود را نجات داد و نخست او را سوار كرد و دختر عموى خود را هم نجات داد و در اين مورد چنين سروده است : « آيا من گرامى و بزرگوار نيستيم كه به جوانان خود گفتم : بايستيد و آن زن ضبى را پيش از دختر عقيل بر مركب سوار كنيد . . . » صقعب بن يزيد مى گويد : مهلب مرا گسيل داشت كه براى او خبرى بياورم .
من با اسبى كه آن را سه هزار درهم خريده بودم به كنار پل « اربك » رفتم ولى خبرى به دست نياوردم . ناچار در گرماى نيمروز همچنان به حركت خود ادامه دادم .
چون شامگاهان فرا رسيد و سياهى شب همه جا را گرفت صداى مردى را كه از دليران بود و او را مى شناختم شنيدم و به او گفتم : چه خبر گفت : خبر بد . گفتم : عبد العزيز كجاست گفت : پيشاپيش تو است . چون آخر شب شد به حدود پنجاه سوار برخوردم كه رايتى همراه ايشان بود . پرسيدم : اين رايت كيست گفتند : رايت عبد العزيز است . پيش رفتم و به او سلام دادم و گفتم : خداوند كارهاى امر را رو به راه نمايد ، آنچه پيش آمد در نظرت بزرگ نيايد كه تو با بدترين و پليدترين لشكر بودى . گفت : آيا تو همراه ما بودى گفتم : نه ولى گويا من خود شاهد كارهاى تو بودهام . سپس او را رها كردم و نزد مهلب آمدم . مهلب : پرسيد چه خبر گفتم :
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 340
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٤٠