عبد الملك بن مروان به بشر بن مروان نوشته بود كه خالد را با لشكر گرانى به فرماندهى عبد الرحمان بن محمد بن اشعث يارى دهد و او چنان كرد و عبد الرحمان پيش خالد آمد . قطرى همچنان چهل روز برابر ايشان بود و هر بامداد و شامگاه بر آنان حمله و با آنان جنگ مى كرد . مهلب به وابسته و برده آزاد كرده ابو عيينه گفت : خود را كنار اين گورستان مسيحيان برسان و همه شب همانجا باش و هرگاه خبرى از خوارج به دست آوردى يا صداى شيهه و حركت اسبها را شنيدى شتابان پيش ما بيا .
او شبى خود را به مهلب رساند و گفت : خوارج حركت كردند . مهلب آماده كنار دروازه خندق نشست . قطرى ، قايقهايى فراهم كرده بود كه آكنده از هيزم خشك بود آنها را آتش زد و ميان قايق هاى خالد رها كرد و خود از پى آنها حركت كرد و چنان شد كه بر هيچ مردى نمى گذشت مگر اينكه او را مى كشت و بر هيچ چهارپايى نمى گذشت مگر اينكه آن را پى مى كرد و بر هيچ خيمهاى نمى گذشت مگر اينكه آن را مى دريد . مهلب به پسرش يزيد فرمان داد همراه صد سوار بيرون برود و جنگ كند . عبد الرحمان بن محمد بن اشعث هم در آن جنگ سخت پايدارى كرد ، فيروز بن حصين نيز با بردگان و وابستگان خويش بيرون آمد و خود و همراهانش به خوارج تيراندازى مى كردند و زوبين مى انداختند و بسيار پسنديده عمل كرد . در آن جنگ يزيد بن مهلب و عبد الرحمان بن محمد بن اشعث هر دو از اسب بر زمين افتادند و يارانشان از آن دو حمايت كردند تا دوباره سوار شدند . فيروز بن حصين هم در خندق افتاد و مردى از قبيلهء ازد دست او را گرفت و بيرونش آورد و فيروز ده هزار درهم به او بخشيد ، و صبح آن شب لشكرگاه خالد همچون زمين سنگلاخ سوختهيى بود كه در آن جز زخمى و كشته ديده نمى شد . خالد به مهلب گفت : اى ابو سعيد نزديك بود رسوا شويم . مهلب گفت : گرد لشكرگاه خود خندق حفر كن و اگر چنين نكنى آنان به سوى تو باز خواهند آمد . خالد گفت : كار خندق كندن را براى من كفايت كن .
مهلب تمام افراد شجاع و شريف را جمع كرد و هيچ شخص شريفى باقى نماند مگر اينكه خندق مىكند . خوارج بانگ برداشتند و به سپاهيان خالد كه مشغول كندن خندق بودند ، گفتند : به خدا سوگند اگر اين جادوگر مزونى نبود خداوند شما را درمانده مى كرد . خوارج به مهلب لقب ساحر داده بودند ، زيرا هر گاه آنان كارى را تدبير و در آن چارهسازى مى كردند ، مى ديدند مهلب بر آن تدبير و شكستن
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 337
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٣٧