آنان را سرپرستى مى كرد به عثمان بن عبيد الله پيوستند . در اين هنگام عبيد الله بن - بشير بن ماحوز در بازار اهواز مستقر بود و چون عثمان از رود كارون گذشت خوارج به سوى او حركت كردند . عثمان به حارثة گفت : آيا خوارج فقط همين گروهند حارثه گفت : براى تو جنگ با همين گروه كافى است . عثمان گفت : بنابر اين ناچار چاشت هم نخواهم خورد تا با آنان جنگ را شروع كنم . حارثه گفت : با اين قوم نمى توان با زور و تعصب جنگ كرد ، جان خود و لشكرت را حفظ كن . عثمان گفت : اى عراقيان شما فقط ترس داريد و بس ، و اى حارثه تو از فنون جنگ اطلاعى ندارى ، به خدا سوگند كه تو ، به كارهاى ديگر داناترى - و بر او تعريض به باده گسارى زد ، و حارثه ميگسارى مى كرد .
حارثه خشمگين شد و از عثمان كناره گرفت . عثمان آن روز تا غروب با خوارج جنگ كرد تا آنكه كشته شد و مردم شكست خوردند و گريختند ولى حارثة بن بدر رايت را بدست گرفت و بر مردم بانگ زد : من حارثة بن بدرم ، گروهى گرد او جمع شدند و او با آنان از كارون عبور كرد ، و چون خبر كشته شدن عثمان به بصره رسيد شاعرى از قبيله بنى تميم اين ابيات را سرود : « مسلم بن عبيس در حالى كه صابر بود و ناتوان نبود در گذشت و اين عثمان را كه حجازى است براى ما باقى نهاد . عثمان بن عبيد الله بن معمر پيش از رويارويى برقى زد و چون رعد بانگ بر آورد ولى برق يمانى بى حقيقت است . . . » و اين خبر در مكه به عبد الله بن زبير رسيد و فرمان عزل عمر بن عبيد الله بن معمر را نوشت و براى او فرستاد و حارث بن عبد الله بن ابى ربيعة مخزومى را كه به « قباع » معروف بود به اميرى بصره گماشت و او به بصره آمد . حارثة بن بدر نامهاى به او نوشت و از او تقاضاى فرمان امارت لشكر و گسيل داشتن نيروى امدادى كرد . حارث بن عبد الله مى خواست او را بر آن كار بگمارد ، مردى از بكر بن وائل به او گفت : حارثه مرد اين كار نيست او مردى ميگسار است . و حارثه بى پروا باده نوشى مى كرد و مردى از قوم او دربارهاش چنين سروده است : « آيا نمى بينى كه حارثة بن بدر در حالى كه نماز مى گزارد از خر كافرتر است
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 307
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٠٧