او گفت : اى امير المومنين هشتاد تازيانه حد ميگسارى را دانستم ولى اين افزونى به چه سبب فرمود براى گستاخى تو نسبت به خدا و اينكه روزهء ماه رمضان را افطار كردى . و سپس او را همچنان ميان مردم سراپا نگهداشت . كودكان بر سر نجاشى فرياد مى كشيدند و مى گفتند : نجاشى به خود كثافت كرده است نجاشى به خود كثافت كرده است و او مى گفت هرگز ، كه شلوار من يمانى و استوار مى باشد و سر بند آن مويين است .
گويد : در اين هنگام هند بن عاصم سلولى از كنار نجاشى گذشت و بر او ردايى راه راه انداخت و [ مردم ] بنى سلول شروع به عبور كردن از كنار او كردند و بر او رداهاى بسيار افكندند آن چنان كه بر او رداى بسيارى جمع شد . نجاشى بنى سلول را مدح كرد و چنين سرود : « هر گاه خداوند بخواهد بر يكى از بندگان صالح و پرهيزگار خويش درود فرستد ، درود خداوند بر هند بن عاصم باد . من هر سلولى را كه فراخواندهام بيدرنگ به سوى فراخوانندهء برترى و مكارم شتافته است . . . » نجاشى سپس به معاويه پيوست و على ( ع ) را هجو گفت و چنين سرود : « چه كسى اين پيام را از من به على مى رساند كه من در زينهارى قرار گرفتم و ديگر بيمى ندارم . من چون در امور شما اختلاف ديدم خود را به جايگاه حق كشاندم » .
عبد الملك بن قريب اصمعى ، از ابن ابى الزناد نقل مىكند كه مى گفته است : هنگامى كه معاويه بار عام داده بود نجاشى پيش او رفت . معاويه كه نجاشى را با آنكه برابر او بود نديده بود به پردهدار خود گفت : نجاشى را بخوان . نجاشى گفت : اى امير المومنين من نجاشى هستم كه برابرت قرار دارم همانا مردان به تنومندى سنجيده نمى شوند ، تو از هر مرد به كوچكترين اعضاى او يعنى دل و زبانش نياز دارى . معاويه گفت : واى بر تو ، آيا تو اين شعر را گفتهاى كه : « اسب تيز رو كه سخت تاخت و تاز مى كرد و شيههء او چون غرش بود ، در حالى كه نيزهها نزديك بود ، پسر حرب را از معركه رهاند و همين كه با خود گفتم پيكان نيزهها او را فرو گرفت ، دو ساق و دو قدم تيزرو او را از آوردگاه به در برد » .
معاويه آن گاه با دست ، ملايم به سينه نجاشى زد و گفت : اى واى بر تو ، كسى
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 256
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٥٦