تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠
به من فرمود : « تو به زودى پس از من به حكومت مى رسى ، سرزمين مقدس را برگزين كه در آن ابدال هستند . من اينك شما را برگزيدم ، ابو تراب را لعنت كنيد . آنان او را لعنت كردند ، فرداى آن روز معاويه نامه‌يى نوشت و آنان را جمع كرد و آن را براى ايشان خواند و در آن چنين نوشته بود : اين نامه‌يى است كه آن را امير المومنين معاويه ، صاحب وحى خداوندى كه محمد را به پيامبرى مبعوث فرموده نوشته است . محمد ( ص ) امى بود ، نه مى خواند و نه مى نوشت و از ميان اهل خود وزيرى كه نويسنده امين باشد برگزيد . وحى بر محمد نازل مى شد و من آن را مى نوشتم و او نمى دانست كه من چه مى نويسم و ميان من و خدا هيچيك از خلق او نبودند . همه حاضران گفتند : اى امير المومنين راست مى گويى . ابو جعفر اسكافى مى گويد : همانا روايت شده است كه معاويه براى سمرة بن جندب صد هزار درهم فرستاد تا روايت كند كه شأن نزول اين دو آيه در مورد على بن ابى طالب است . « گفتار پاره‌يى از مردم در زندگى دنيا ترا به تعجب مى آورد و خداى را بر آنچه در دل اوست گواه مى گيرد و او سخت خصومت است ، و چون برگردد با شتاب در زمين حركت مىكند تا تباهى در آن كند و كشت و زرع و نسل را نابود گرداند و خداوند تباهى را دوست ندارد » و [ همچنين روايت كند ] كه آيهء « از مردمان كسى هست كه جان خود را براى طلب خشنودى خدا بفروشد » درباره ابن ملجم نازل شده است . سمرة آن مبلغ را نپذيرفت . معاويه دويست هزار درهم فرستاد نپذيرفت . سيصد هزار درهم فرستاد نپذيرفت و چون چهار صد هزار درهم فرستاد پذيرفت و همانگونه روايت كرد . اسكافى مى گويد : اين صحيح و درست است ، كه بنى اميه از اظهار فضايل على عليه السّلام جلوگيرى مى كردند و كسى را كه در اين مورد روايتى مى كرد شكنجه مى دادند و چنان شد كه هر گاه كسى مى خواست حديثى از على ( ع ) نقل كند كه مربوط به فضايل او نبود و مربوط به شرايع دين بود باز هم جرأت نداشت كه نام او
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 240 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى