تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
كه روز سخنرانى تو [ در نماز جمعه ] نخست مى بينم كه تواناترين سخنورى . ولى همين كه به لعن اين مرد مى رسى گنگ و سرگشته مى شوى گفت : پسرم اين مردم شامى و غير شامى كه پاى منبر من مى بينى اگر فضل اين مرد [ على عليه السّلام ] را چنان مى دانستند كه پدرت مىداند يك نفر هم از ايشان از ما پيروى نمى كرد . اين سخن او هم در سينه‌ام جا گرفت و اين گفتار او همراه گفتار معلم من در ايام كودكى مرا بر آن واداشت كه با خداوند عهد كردم كه اگر براى من در خلافت بهره‌يى باشد آن را حتما تغيير دهم و چون خداوند بر من با خلافت منت گزارد لعن را از خطبه‌ها انداختم و عوض آن مقرر داشتم اين آيه را تلاوت كنند : « همانا خداوند به دادگرى و نيكى كردن و بخشش به خويشاوندان فرمان مىدهد و از كارهاى ناپسند و زشتى و ستم نهى مىكند شايد كه پند بپذيريد » . و اين فرمان را براى همه آفاق نوشتم و معمول گرديد . كثير بن عبد الرحمان [ كثير عزة ] ضمن ستايش و مدح عمر بن عبد العزيز از اين موضوع كه او دشنام دادن را برداشته است ياد كرده و چنين سروده است : « به ولايت رسيدى ، على را دشنام نمى دهى و اشخاص بى گناه را نمى ترسانى و بدى گنهكار را نمى پذيرى . با عفو خود گناهان را فرو مى پوشى و با اين كار كه انجام مى دهى هر مسلمانى راضى است . . . » سيد رضى هم كه رحمت خدا بر او باد در همين مورد چنين سروده است : « اى پسر عبد العزيز ، اگر چشم بر جوانمردى از بنى اميه مى گريست همانا بر تو مى گريستم و من چنين مى گويم كه هر چند خاندان تو پاك و پاكيزه نبودند ولى تو همانا كه پاك بودى . تو ما را از دشنام و تهمت پاكيزه ساختى و اگر امكان پاداش دادن مى بود پاداشت مى دادم . . . » ابن كلبى از پدرش ، از عبد الرحمان بن سائب نقل مىكند كه روزى حجاج به عبد الله بن هانى ، كه مردى از خاندان اود و از قبيله قحطان بود و ميان قوم خويش محترم و همراه حجاج در همه جنگهايش شركت كرده بود و از ياران و ويژگان
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 227 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى