و نفرين او مجبور كند و گفته بود هر كس را كه از اين كار سرپيچى كند خواهد كشت و خانهاش را ويران خواهد كرد . خداوند همان روز او را گرفتار طاعون كرد و پس از سه روز مرد - خدايش نيامرزاد . و اين حادثه در زمان حكومت معاويه رخ داد .
و حجاج بن يوسف ، كه خدايش لعنت كناد ، همواره على عليه السّلام را لعنت مى كرد و فرمان به لعن او مى داد . روزى كه سوار بود مردى جلو او را گرفت و گفت : اى امير خانوادهام به من ستم كرده و نامم را على نهادهاند . نام مرا تغيير بده و به من صلهيى ببخش كه من فقيرم . گفت : به مناسبت اين لطافت گفتارت نام ترا چنان نهادم و ترا به فلان حكومت گماشتم آنجا برو .
اما عمر بن عبد العزيز ( رض ) مى گويد : پسر بچهيى بودم كه پيش يكى از پسران عتبة بن مسعود قرآن مى خواندم . روزى از كنار من گذشت و من با كودكان مشغول بازى بودم و على را لعن مى كرديم . احساس كردم كه او را خوش نيامد . او به مسجد رفت ، من هم كودكان را رها كردم و پيش او رفتم تا درس خود و آنچه را حفظ كرده بودم بر او بخوانم . همين كه مرا ديد به نماز ايستاد و نمازش را طول داد گويى از من رويگردان بود و من اين موضوع را دريافتم . چون نمازش پايان يافت بر من روى ترش كرد . گفتم : شيخ را چه مىشود گفت : پسركم آيا تو امروز على را لعن مى كردى گفتم : آرى . گفت : از چه هنگامى دانستهاى كه خداوند بر اهل بدر پس از اينكه از آنان اظهار رضايت فرموده است خشم گرفته باشد گفتم : پدرجان مگر على از اهل بدر بوده است گفت : اى واى بر تو مگر تمام جنگ بدر قائم به وجود او نبوده است گفتم : ديگر اين كار را تكرار نمى كنم . گفت : خدا را ، كه ديگر هرگز چنين مكنى . گفتم : آرى اطاعت مى كنم و پس از آن ديگر او را لعن نكردم .
پس از آن گاهى كنار منبر مدينه حاضر مى شدم و پدرم كه در آن هنگام امير مدينه بود روزهاى جمعه كه خطبهء نماز جمعه مى خواند مى شنيدم كه تمام مطالب خطبه را با فصاحت كامل مى خواند ، ولى همين كه به لعن كردن على عليه السّلام مى رسد نمى تواند فصيح سخن گويد و درماندگى و لغزش فراوان در گفتارش آشكار مىشود كه فقط خداوند ميزان آن را مىداند . من از اين موضوع تعجب مى كردم تا آنكه روزى به او گفتم : پدرجان ، تو از همه مردم فصيح تر و سخن ورترى ، موضوع چيست
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 226
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٢٦