اى امير المومنين به آنچه مى خواستى رسيدى ، مناسب است از لعنت كردن اين مرد دست بردارى . گفت : نه ، به خدا سوگند [ دست بر نمى دارم ] تا آنكه كودكان با لعن او پرورش يابند و سالخوردگان فرتوت گردند و هيچ كس فضيلتى از او نقل نكند .
جاحظ همچنين مى گويد : عبد الملك با فضل و بردبارى و استوارى و برترى كه داشت ، فضيلت على عليه السّلام بر او پوشيده نبود و مى دانست كه لعن كردن او در مجامع عمومى و ضمن خطبهها و منابر از چيزهايى است كه سستى و منقصت آن به خود او بر مى گردد ، زيرا هر دو از نسل عبد مناف بودند و ريشه و اصل آنان يكى است و نژاد آنان از يك اساس است و شرف و فضل على عليه السّلام هم به او بر مى گردد و به حساب او هم منظور مىشود ولى به خيال خود مى خواست با اين كار اساس پادشاهى خود را استوار كند و آنچه را پيشينيان او انجام مى دادند تأكيد كند و اين موضوع را در دلهاى مردم جاى دهد كه براى خاندان هاشم در حكومت بهرهيى نيست و سرورشان كه همگى به او پناه مى برند و به فخر او افتخار مى كنند حال و مقدارش اين است . بنابر اين كسانى كه نسب خود را به على ( ع ) مى رسانند به مراتب از اين حكومت دورترند و براى رسيدن به آن واماندهتر .
مورخان روايت كردهاند كه وليد بن عبد الملك در دوره حكومت خود ، على عليه السّلام را ياد كرد و گفت : خدايش لعنت كناد او دزد و دزدزاده بوده است و اعراب كلمه « الله » را غلط تلفظ كرد و آن را مجرور خواند .
مردم از غلط او آن هم در موردى كه هيچكس غلط نمى خواند تعجب كردند و از اينكه على عليه السّلام را به دزدى نسبت داد شگفتى آنان بيشتر شد و گفتند : نمى دانيم كداميك از اين دو موضوع شگفت انگيزتر است . وليد اعراب واژهها را غلط مى خواند .
هنگامى كه مغيرة بن شعبه از جانب معاويه امير كوفه بود به حجر بن عدى فرمان داد كه ميان مردم بر پا خيزد و على عليه السّلام را لعنت كند او نپذيرفت . مغيره تهديدش كرد . حجر برخاست و گفت : اى مردم امير شما به من فرمان داده است كه على را لعنت كنم ، او را لعنت كنيد . مردم كوفه گفتند : خدايش نفرين كناد و او [ حجر بن عدى ] عمدا و با قصد ، ضمير [ ه ] را به مغيره بازگرداند .
زياد هم تصميم گرفت كه تمام مردم كوفه را به بيزارى جستن از على عليه السّلام
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 225
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٢٥