همانا عثمان بن عفان خليفه رهنمون شدهيى بود كه به كتاب خدا عمل مى كرد و به سوى او انابه داشت و فرمان خدا را بجا مى آورد . شما از زندگى اش به ستوه آمديد و از دير رسيدن مرگش بيتاب شديد ، پس بر او شوريديد و او را كشتيد .
اينك كشندگان او را به ما بسپار تا در قبال خونش ايشان را بكشيم و اگر مى گويى تو او را نكشتهاى از حكومت كنار برو تا حكومت ميان ايشان با مشورت مشخص شود و مردم هر كس را كه راى ايشان بر او قرار گرفت بر خود والى سازند .
على ( ع ) به او گفت : اى بى مادر ترا چه رسد و تو كيستى كه درباره ولايت و عزل سخن گويى و در اين موضوع دخالت كنى خموش ، كه تو نه در آن حد هستى و نه شايستهء آن . حبيب بن مسلمه برخاست و گفت : همانا به خدا سوگند مرا در جايى خواهى ديد كه خوش نخواهى داشت . على ( ع ) به او گفت تو كسى نيستى گرچه همه سواران و پيادگان خود را فراهم آورى ، برو آنچه به نظرت مى رسد برگزين و انجام بده ، كه خدا بر تو رحمت نياورد و تو را حفظ نكند اگر چه بخواهى باقى بمانى .
شرحبيل بن سمط گفت : اگر من هم با تو سخن بگويم به جان خودم سوگند كه سخنم چيزى جز سخنان دوستم نخواهد بود . آيا براى من پاسخى غير از آنچه به او گفتى خواهد بود فرمود : آرى . گفت : بگو . على عليه السّلام حمد و ثناى خدا را بجا آورد و سپس چنين فرمود : اما بعد ، همانا كه خداوند سبحان محمد ( ص ) را به پيامبرى برانگيخت و به وجود او خلق را از گمراهى نجات بخشيد و از هلاك و نابودى جلوگيرى نمود و پراكندگى را به جمع مبدل كرد و سپس او را در حالى كه آنچه بر عهده داشت انجام داده بود به پيشگاه خويش فراخواند ، و مردم ابوبكر را به خلافت برگزيدند و سپس ابوبكر عمر را به خلافت برگزيد كه روشى پسنديده داشتند و ميان امت دادگرى كردند . ما از آن دو دلگير شديم كه به جاى ما حكومت را عهدهدار شدند و ما خاندان پيامبريم و به حكومت سزاوارتر . در عين حال آن لغزش ايشان را بخشيديم و گذشت كرديم . سپس عثمان عهدهدار حكومت مردم شد . كارهايى كرد كه مردم بر او عيب گرفتند و گروهى از مردم به سويش رفتند و او را كشتند . آن گاه مردم در حالى كه
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 193
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٩٣