كرد . على ( ع ) گفت : آرى شما دو نفر چنانيد كه آن شاعر گفته است .
« با قيس و پيروانش روياروى مىشويد و او براى جنگ آتش از پى آتش مى افروزد . . . » نصر مى گويد : على ( ع ) و معاويه هر يك گاه گاه مرد بزرگى را همراه گروهى به جنگ مى فرستادند و او با گروهى از طرف مقابل جنگ مى كرد و خوش نمى داشتند حملهء سراسرى كنند و همهء لشكر را روياروى قرار دهند كه بيم درماندگى و كشته شدن جمع بود . بدينگونه مردم تمام ذى حجه را درگيرى هاى پراكنده داشتند و چون ماه ذى حجه تمام شد مذاكره كردند و يكديگر را به اين كار دعوت كردند كه تا پايان محرم از جنگ و درگيرى خوددارى كنند كه شايد خداوند اتفاق نظر و صلحى ارزانى نمايد ، و در محرم همگى از يكديگر دست برداشتند .
نصر مى گويد : عمر بن سعد ، از ابو المجاهد ، از محل بن خليفة نقل مىكند كه چون در ماه محرم از حمله به يكديگر دست برداشتند ، فرستادگان و رسولانى به اميد دست يافتن به صلح ، ميان على و معاويه آمد و شد مى كردند . على عليه السّلام عدى بن حاتم طايى و شبث بن ربعى تميمى و يزيد بن قيس و زياد بن خصفه را نزد معاويه گسيل داشت . آنان چون پيش او رفتند عدى بن حاتم ، نخست حمد و ثناى خدا را بر زبان آورد و سپس گفت : اما بعد ، ما پيش تو آمدهايم تا ترا به كارى دعوت كنيم كه خداوند در آن براى ما و امت ما اتفاق نظر فراهم كند و خونهاى مسلمانان را محفوظ بدارد . ترا به بيعت با برترين مردم از لحاظ سابقه كه بيش از همگان در اسلام كارهاى پسنديده انجام داده است و مردم هم بر خلافت او اجتماع كردهاند و خداوند آنان را به اين انديشه و كار راهنمايى نموده است دعوت مى كنيم و كسى جز تو و همراهان تو باقى نمانده است ، و اى معاويه پيش از آنكه خداوند بر تو و يارانت بلايى همچون بلاى جنگ جمل برساند پايان ده .
معاويه به او گفت : گويا تو به عنوان تهديد كننده آمدهاى نه به عنوان مصلح ، اى عدى كجايى من فرزند حربم و « با جنباندن مشك خالى و كهنه نمى هراسم » .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 190
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٩٠