تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
در اختيار تو قرار بگيرد و اينكه او را بكشى خوشحال مى شوى معاويه گفت : چيزى مرا از اين كار باز نمى دارد . به خدا سوگند اگر سالار شما پسر سميه را در اختيار من بگذارد من او را قابل آن نمى دانم كه در قبال خون عثمان بكشم بلكه او را در قبال خون نائل برده آزاد كرده عثمان خواهم كشت شبث گفت : سوگند به خداى آسمان كه هيچ دادگرى نكردى و سوگند به كسى كه جز او خدايى نيست هرگز به كشتن پسر ياسر دست نمى يا بى مگر اينكه سرهاى مردان از پيكر ايشان زده شود و زمين و آسمان با همه فراخى بر تو تنگ شود . معاويه گفت : اگر اين كار واقع شود بر تو تنگ تر خواهد بود . آن گروه از پيش معاويه برگشتند و زياد بن خصفه را از ميان ايشان دوباره پيش خود فرا خواند كه چون وارد شد معاويه باز هم پس از حمد و ثناى خداوند به او گفت : برادر ربيعى على پيوند ارحام ما را گسست و امام ما را كشت و كشندگان سالار ما را پناه داد و من از تو مى خواهم كه همراه خاندان و عشيرهء خويش مرا يارى دهى و براى تو بر عهده من عهد و ميثاق خداوند خواهد بود كه چون پيروز شوم ترا به هر يك از دو شهر [ كوفه و بصره ] كه بخواهى ولايت دهم . ابو المجاهد مى گويد : شنيدم كه زياد بن خصفه اين موضوع را نقل مى كرد و گفت : پس از اينكه معاويه سخن خود را گفت ، نخست حمد و ثناى خدا را بجا آوردم و سپس گفتم : من بر گواهى روشن از پروردگار خويش هستم و به نعمتى كه خداوند بر من ارزانى داشته هرگز پشتيبان مجرمان نخواهم بود و سپس از جاى برخاستم . معاويه به عمرو عاص كه كنارش نشسته بود گفت : اين گروه را چه مىشود خدا ريشه آنان را ببرد كه همگى يكدلند و گويى دلهاشان دل يك نفر است . نصر مى گويد : سليمان بن ابى راشد ، از عبد الرحمان بن عبيد ابى الكنود براى ما نقل كرد كه مى گفته است معاويه حبيب بن مسلمه فهرى را به حضور على بن ابى طالب ( ع ) فرستاد و شرحبيل بن سمط و معن بن يزيد بن اخنس سلمى را همراهش كرد . آنان به حضور على ( ع ) آمدند و حبيب بن مسلمه پس از حمد و ثناى خداوند چنين گفت :