وانگهى به خدا سوگند تو خود از كسانى هستى كه گروههايى را براى كشتن عثمان فراهم آوردهاى و تو از كشندگان اويى و من اميدوارم تو از كسانى باشى كه خداوند او را بكشد .
در اين هنگام شبث بن ربعى و زياد بن خصفه هر دو با هم يك سخن گفتند : ما براى كارى آمدهايم كه براى ما و تو مصلحت است و اينك تو براى ما مثل مى زنى كار و سخنى را كه فايده ندارد رها كن و در موردى كه بهرهاش به ما و تو برسد پاسخ ما را بده .
يزيد بن قيس ارحبى گفت : ما پيش تو نيامدهايم مگر براى اينكه آنچه را كه براى آن پيش تو فرستاده شدهايم به تو ابلاغ كنيم و آنچه را از تو بشنويم بازگو كنيم . بديهى است از اينكه براى تو خيرخواهى كنيم كوتاهى نمى كنيم و مى خواهيم چيزهايى را كه به گمان ما از حجتها و دلايل ماست به تو تذكر دهيم و نيز امورى را كه ممكن است ترا به دوستى و همراهى با جماعت وادار كند بگوييم . سالار ما كسى است كه خود ، او را به خوبى مى شناسى و مسلمانان هم فضيلت او را مى شناسند و گمان نمى كنم بر تو پوشيده باشد كه مردم متدين و با فضيلت هرگز تو را همسنگ على نمى دانند و هرگز ترا بر او ترجيح نمى دهند . اى معاويه ، از خدا بترس و با على مخالفت مكن كه به خدا سوگند ما هرگز مردى را نديدهايم كه در پرهيزگارى و پارسايى در اين دنيا و نيكو خصالى از على برتر باشد .
معاويه هم پس از حمد و ثناى پروردگار گفت : اما بعد ، شما به همبستگى و فرمانبردارى دعوت كرديد اين همبستگى كه به آن دعوت مى كنيد چه نيكوست اما در مورد فرمانبردارى از سالار شما [ بايد بگويم ] ما به آن معتقد نيستيم زيرا سالار شما خليفه ما را كشته و جماعت ما را پراكنده ساخته و قاتلان و خونى هاى ما را پناه داده است و سالارتان مى پندارد كه خود ، او را نكشته است ما هم اين ادعاى او را رد نمى كنيم ، ولى مگر شما قاتلان سالار ما را نمى بينيد آيا نمى دانيد كه آنان ياران سالار شمايند او آنان را تسليم ما كند تا آنان را در قبال خون عثمان بكشيم و در آن صورت به شما در مورد همبستگى و فرمانبردارى پاسخ مثبت مى دهيم .
شبث بن ربعى به او گفت : ترا به خدا سوگند بر فرض كه عمار بن ياسر
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 191
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٩١