بود فرا خواند و رايت خويش را به او سپرد و گفت : اى حارث اگر نه اين است كه مى دانم تا پاى جان و مرگ صبر و ايستادگى مى كنى رايت خود را از تو پس مى گرفتم و تو را به كرامت خويش مخصوص نمى كردم . حارث گفت : اى مالك به خدا سوگند امروز ترا سخت شاد خواهم كرد تو از پى من بيا و سپس رايت را پيش برد و اين رجز را خواند : « اى مرد خوبيها اى بهترين فرد نخع واى كسى كه هر گاه بيم و ترس همگانى مىشود نصرت از توست و اى كسى كه چون جنگ واقع مىشود گرفتارى را بر طرف مى كنى و تو در اثر جنگهاى سخت و پياپى جوان و كم تجربه نيستى . . . » اشتر گفت : اى حارث پيش من بيا و چون نزديك آمد اشتر سرش را بوسيد و گفت : امروز از اين سر جز نيكان و برگزيدگان پيروى نمى كنند . سپس اشتر ميان ياران خود فرياد برآورد كه جانم فداى شما باد پايدارى و مقاومت كنيد چون مقاومت شخص سختگيرى كه به فتح اميدوار است . وقتى نيزهها به شما برخورد در آن فرو رويد ، پيچ و تاب بخوريد و چون شمشيرها بر شما فرود آمد هر يك [ از شما ] دندان بفشارد كه اين براى حفظ سر بهتر است و سپس با جلو سر خود از آن قوم استقبال كنيد .
گويد : آن روز اشتر سوار بر اسبى سياه دم بريده بود كه از سياهى چون پر زاغ بود و به دست خويش هفت تن از بزرگان و سران سپاه شام را كشت و آنان عبارت بودند از صالح بن فيروزعكى ، مالك بن ادهم سلمانى ، رياح بن عتيك غسانى ، اجلح بن منصور كندى - كه سواركار گزيده مردم شام بود - ، ابراهيم بن وضاح جمحى ، زامل بن عبيد خرامى و محمد بن روضة جمحى .
نصر مى گويد : نخستين كسى را كه اشتر در آن روز به دست خويش كشت صالح بن فيروز بود كه او اشتر را به جنگ با خود دعوت كرد و چنين خواند : « اى دارندهء اسب گزينهء سياه اگر مى خواهى جلو بيا ، بيا كه من فرزند كسى هستم كه داراى عزت و گرامى و سرور قبيله عك و تمام عك بوده است ، اين را بدان » .
نصر مى گويد : صالح به شجاعت و دليرى مشهور بود . اشتر به مقابله او رفت و چنين گفت : « من بهترين فرزند قبيله مذحج هستم . خودم و پدر و مادرم گزيدهترين ايشانيم .
سوگند خوردهام كه بر نگردم تا با اين شمشيرم كه صيقل يافته است ضربتى
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 171
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٧١