بردى معاويه گفت : گذشته را رها كن اينك به على چه گمان دارى گفت : گمان من اين است كه او در مورد تو آنچه را كه تو در مورد او روا داشتى روا نمى دارد و چيزى كه او براى آن آمده است چيزى غير از آب است . گويد : معاويه به او سخنى گفت كه عمرو را خشمگين ساخت و اين ابيات را سرود : « به تو فرمانى دادم و آن را نادرست دانستى و پسر ابى سرح هم با من مخالفت كرد و از رأى و خرد چشم پوشيدى و براى جنگ هيچ راه گشايشى نديدى .
قوچهاى عراق را چگونه ديدى مگر نه اين بود كه به جمع ما شاخ زدند ، چه شاخ زدنى . اگر آنان فردا نيز چنين ضربتى بما بزنند تو بايد سرنوشتى چون زبير يا طلحه داشته باشى . . . » نصر مى گويد : اصحاب على عليه السّلام به او گفتند : اى امير المومنين آنان را از آب بازدار همانگونه كه آنان ترا از آن بازداشتند . فرمود : نه ، ميان آنان و شريعه را باز بگذاريد . من كارى را كه جاهلان انجام دادند انجام نمى دهم . به زودى كتاب خدا را بر ايشان عرضه مى دارم و آنان را به هدايت فرا مى خوانم اگر پذيرفتند چه بهتر و گرنه به خواست خدا در لبه تيز شمشير بى نيازى است . گويد : به خدا سوگند روز را به شب نرساندند تا آنكه سقاها و شتران آبكش عراقيان و شاميان بر كنار آب بودند و هيچكس به كس ديگر آزار نمى رساند .
خطبه ( 52 )
گزيدهيى از اين خطبه به روايتى قبلا آورده شد و آنچه كه اينك مى آوريم به روايت ديگرى است كه با يكديگر تفاوت دارد .
[ اين خطبه با عبارت « الا و ان الدنيا قد تصرمت و آذنت بانقضاء » ( همانا دنيا فانى است و اعلام به سپرى شدن كرده است ) شروع مىشود ، كه پس از توضيح پارهيى از لغات و اصطلاحات ، نخست اشارهيى كلامى در مورد اعتقاد معتزليان بغداد و بصره درباره اينكه آيا ثواب دادن در قبال انجام اوامر خداوند و اطاعت بر خداوند متعال واجب است يا نه ، آورده است و سپس تحت عنوان : « اشعارى كه در نكوهش دنيا سروده شده است » مجموعه اشعارى كه يكصد و شصت و دو بيت است عرضه داشته