« بر فرض كه ما نابود شديم مگر كسى جاودان است و اى مردم مگر در مرگ ننگ و عارى است » .
سيد رضى موسوى كه خدايش رحمت كناد چنين سروده است : « اگر هيچ چيز جز مرگ نباشد همانا كه من نفس خود را از سخن سرزنش كنندگان گرامى مى دارم . آرى جامه سرخ مرگ را در حالى كه دامنش خون آلود باشد مى پوشم تا از جامهء پستى دور باشم . . . » و از كسان ديگرى كه از پذيرش زبونى سر برتافته و مرگ را برگزيدهاند محمد و ابراهيم دو پسر عبد الله بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السّلام هستند . هنگامى كه لشكرهاى عيسى بن موسى ، محمد را كه در مدينه بود محاصره كردند ، به محمد گفته شد جان خودت را نجات بده كه اسبان پرورش يافته و تيزرو دارى . بر آنها بنشين و به مكه يا يمن برو . گفت : در آن صورت من همچون بردهيى خواهم بود . و براى جنگ بيرون آمد و شخصا عهدهدار آن شد و وابستگان و بردگان آزاد كردهاش هم با او بودند . چون شب فرا رسيد و محمد يقين پيدا كرد كه كشته خواهد شد . به او پيشنهاد شد كه خود را مخفى كند . گفت : در آن صورت عيسى مردم مدينه را از دم تيغ مى گذراند و براى آنان روزى همچون روز حره خواهد بود . نه به خدا سوگند ، جان خود را در قبال نابودى مردم مدينه حفظ نمى كنم بلكه خون خود را مايهء حفظ خون آنان قرار مى دهم . عيسى بن موسى به محمد در مورد جان و خاندان و اموالش امان داد و او نپذيرفت و با شمشير خود به دشمن حمله كرد هيچكس به او نزديك نمى شد مگر آنكه او را مى كشت . به خدا سوگند هيچ چيز را باقى نمى گذارد و آن چنان كه گفتهاند شبيهترين خلق خدا به حمزة بن عبد المطلب بوده است . او همچنان تير مى انداخت ولى سواران بر او حمله كردند و ناچار كنار ديوارى ايستاد . در عين حال مردم از كشتن او خوددارى مى كردند و چون احساس مرگ كرد شمشير خود را شكست . زيديه پنداشتهاند [ كه شمشير او ] شمشير رسول خدا ( ص ) يعنى ذو الفقار بوده است .
ابو الفرج اصفهانى در كتاب مقاتل الطالبيين نوشته است : محمد كه درود خدا
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 158
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٥٨