يا مرگ را به تو نزديك مىكند يا آرزويت را بر مى آورد .
[ ابن ابى الحديد 33 بيت ديگر از ابو تمام و بحترى و سيد رضى در همين مورد آورده است ] سليمان بن عبد الملك نشسته بود لشكر خود را سان مى ديد و براى آنان مقررى تعيين مى كرد . جوانى تنومند از قبيله بنى عبس آمد و سليمان را از او خوش آمد .
پرسيد : نامت چيست گفت : سليمان ، پرسيد : پسر كيستى گفت : پسر عبد الملك . سليمان از او روى برگرداند و به تعيين مقررى براى نفر بعدى پرداخت . آن جوان دانست كه سليمان از اينكه نام او و پدرش همچون نام خليفه و پدرش مى باشد ناراحت شده است ، گفت : اى امير المومنين نامت پايدار باد و نبايد نامى كه همچون نام توست محروم و درمانده بماند . براى من وظيفه مقرر فرماى كه من شمشيرى در دست تو هستم كه اگر با آن ضربه زنى مى برم و هر فرمانى دهى فرمانبردارم و همچون تيرى در تركش تو هستم كه هر جا فرستاده شوم با شدت جلو مى روم و به هر نشانه گسيل دارى در آن نفوذ مى كنم . سليمان در حالى كه مى خواست او را بيازمايد و بسنجد گفت : اى جوان هر گاه با دشمنى روياروى شوى چه مى گويى گفت : مى گويم : خداوند مرا بسنده و بهترين كارگزار است . سليمان گفت : اگر با دشمنت رو به رو شوى فقط به همين جمله بدون اينكه ضربه سخت بزنى كفايت مى كنى جوان گفت : اى امير المؤمنين تو از من پرسيدى چه مى گويى من هم گفتم كه چه مى گويم و اگر از من مى پرسيدى چه مى كنى به تو مى گفتم كه در آن صورت چنان با شمشير ضربه مى زنم كه خميده شود و چندان با نيزه ، نيزه مى زنم كه بشكند و به خوبى مى دانم كه اگر من خسته مى شوم آنان هم خسته مى شوند وانگهى من از پيشگاه خدا چيزى را اميد دارم كه آنان اميد ندارند . سليمان شيفته او شد و مقررى او را در زمره مقررى اشراف قرار داد و به اين بيت تمثل جست : « هر گاه جوانمرد از خدا بترسد و سنگينى او بر دوش خانوادهاش نباشد جوانمردى كامل است » .
در اين مورد مثلى هم آمده است كه « عيال خانوادهات مباش كه هلاك مى شوى » .
عدى بن زيد گويد :
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 157
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٥٧