تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤
گفتهء من چنين نيست ، كه صبر و شكيبايى همراه من است و شجاعتر از من همه روز سلامت من است و پايدارى نمى كند مگر اينكه كارى در سر دارد . . . » ديگر از كسانى كه در نپذيرفتن خوارى و خوش نداشتن زبونى روش همين افراد را كه گفتيم داشته و كشته شدن با كرامت را بر آن برگزيده است ، ابو الحسين زيد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب ( ع ) است . مادرش كنيزى بود . سبب خروج او و بيرون رفتن از اطاعت بنى مروان چنين بود كه او با عبد الله بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السّلام در مورد موقوفات على ( ع ) ستيز و مخاصمه داشت . او از سوى فرزندان امام حسين و عبد الله از سوى فرزندان امام حسن مدعى بودند . روزى نزد خالد بن عبد الملك بن حكم ، امير مدينه ، با يكديگر نزاع كردند و هر يك نسبت به ديگرى درشتى كرد . خالد بن عبد الملك كه از اين موضوع شاد شد و دشنام دادن آن دو به يكديگر را خوش مى داشت پس از اينكه آن دو سكوت كردند و آرام گرفتند گفت : بامداد فردا پيش من آييد و من اگر فردا موفق نشوم كار شما را فيصله دهم پسر عبد الملك نيستم . مدينه آن شب را چون ديگ در جوش و خروش بود يكى مى گفت : زيد چنين گفت و ديگرى مى گفت : عبد الله چنين گفت . فرداى آن روز خالد در مسجد نشست و مردم جمع شدند گروهى اندوهگين و برخى هم خوشحال بودند خالد آن دو را فرا خواند و دوست مى داشت كه آن دو يكديگر را دشنام دهند . همين كه عبد الله بن حسن خواست سخن بگويد ، زيد فرمود : اى ابو محمد شتاب مكن كه زيد [ من ] سوگند خورده است كه اگر از اين پس هرگز از تو پيش خالد مخاصمه كند همه بردگان و كنيزانش را آزاد كند . زيد سپس روى به خالد كرد و گفت : ذريهء رسول خدا ( ص ) را براى كارى جمع كرده‌اى كه عمر و ابو بكر آنان را براى آن جمع نمى كردند . خالد گفت : آيا كسى نيست كه با اين مرد نادان سخن بگويد مردى از خاندان عمرو بن حزم از انصار برخاست و به زيد گفت : اى پسر ابو تراب و اى پسر حسين نادان مگر بر خودت حقى از والى نمى بينى و نمى خواهى از او اطاعت كنى زيد گفت : اى مرد قحطانى سكوت كن كه ما به امثال تو پاسخ نمى گوييم . مرد انصارى گفت : چرا بايد از من رويگردان باشى كه به خدا سوگند من از تو و پدر و مادر من از پدر و مادر تو بهترند زيد خنديد و گفت : اى گروه قريش ،