بود . او به بهشت مى رود و تو در آتش خواهى رفت .
هشام فرياد بر آورد كه دست اين سفله نادان را بگيريد و بيرونش كنيد . غلامان دست زيد را گرفتند و از جاى بلندش كردند . هشام گفت : اين خيانتكار فرومايه را پيش حاكمش ببريد . زيد گفت : به خدا سوگند اگر مرا پيش او بفرستى ديگر من و تو زنده با يكديگر ديدار نخواهيم كرد و هر كدام كه اجلش نزديكتر باشد البته خواهد مرد . زيد را از دمشق بيرون كردند و به مدينه گسيل داشتند و همراه او تنى چند بودند و او را همراهى مى كردند تا از مرزهاى شام بيرونش كردند . چون مأموران از او جدا شدند او به عراق رفت و وارد كوفه شد و مردم را به بيعت با خويش فرا خواند و بيشتر مردم كوفه با او بيعت كردند . حاكم كوفه و عراق در آن هنگام يوسف بن - عمر ثقفى بود ، و ميان آن دو جنگى اتفاق افتاد كه در كتابهاى تاريخ مذكور است ، و مردم كوفه از يارى زيد دست برداشتند و از پيروانش گروهى اندك با او باقى ماندند .
زيد خود را در ابتلايى نيكو و پيكارى سترگ وارد ساخت و ناگاه تيرى ناشناخته به جانب چپ پيشانيش خورد و در مغزش جاى گرفت و همين كه تير را از پيشانيش بيرون كشيدند در گذشت - سلام خدا بر او باد .
هنگامى كه زيد مى خواست خروج كند محمد بن عمر بن على بن ابى طالب ( ع ) او را سرزنش كرد و از كشته شدن بر حذر داشت و به او گفت : مردم عراق پدرت على و حسن و حسين عليهم السّلام را رها كردند و تو نيز كشته خواهى شد و آنان رهايت مى كنند ، ولى اين موضوع تصميم زيد را سست نكرد و به اين ابيات تمثل جست : « معشوقه ، بامداد مرا از مرگها بيم مىدهد ، گويى من از هدف و تيررس مرگها بر كنارم . گفتمش مرگ آبشخورى است كه من ناچارم از آن آبشخور سيراب شوم . . . » علوى بصرى صاحب زنج چنين سروده است : « معشوقه چون با من ستيز مىكند مى گويمش آرام باش كه مرگ پادشاهان بر صعود منبر است ، آنچه مقدر شده باشد به زودى خواهد بود و براى آن شكيبا باش و براى تو در مورد آنچه مقدر نشده است امان خواهد بود . . . » و در حديث مرفوع آمده است « دو خوى است كه خداى آن دو را دوست
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 146
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٤٦