تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 142

مساهمون:

ص١٤٢
مادرش گفت : من از خداوند اميدوارم كه اگر تو پيش از من درگذرى سوگواريم بر تو پسنديده باشد ، اينك برو تا ببينم سرانجامت به كجا مى كشد . عبد الله گفت : اى مادر ، خدايت پاداش پسنديده دهاد و براى من در حال زندگى و مرگم از دعا غافل مشوى . گفت : هرگز آن را رها نمى كنم و هر كس بر باطل كشته شده باشد تو بر حق كشته مى شوى . سپس اسماء گفت : پروردگارا بر نماز گزاردنها و بر پا ايستادن او در شبهاى دراز و گريه و زارى او در تاريكى و روزه‌هايش در روزهاى بسيار گرم مكه و مدينه و خوشرفتارى و نيكى او به پدرش و من ، رحمت آور . پروردگارا من به فرمان تو تسليم هستم و به حكم تو در مورد او خشنودم . خدايا ، در مورد او به من پاداش صابران را ارزانى فرماى . در مورد داستان عبد الله بن زبير با مادرش اسماء روايت ديگرى هم آمده است و آن چنين است كه عبد الله بن زبير در حالى كه زره و كلاهخود پوشيده بود پيش مادرش كه كور بود آمد . ايستاد و سلام داد و سپس به مادر نزديك شد و دستش را در دست گرفت و بوسيد . مادرش گفت : اين وداع و بدرود است ، از من دور مباش . گفت : آرى چون امروز را آخرين روز زندگى خويش در دنيا مى بينم براى بدرود آمده‌ام ، و اى مادر بدان كه چون من كشته شوم ديگر پاره گوشتى هستم كه آنچه بر سرم آورند مرا زيانى نخواهد رساند . اسماء گفت : اى فرزند راست مى گويى . بر بينش خود پايدار باش و خود را تسليم پسر ابى عقيل مكن . نزديك من بيا تا با تو بدرود كنم . عبد الله بن زبير نزديك آمد مادرش او را در آغوش كشيد و بوسيد . احساس كرد كه زره پوشيده است . گفت : اين كار ، كار كسى نيست كه [ مرگ را ] مى خواهد ، تو چه مى خواهى گفت : براى دلگرمى تو پوشيده‌ام . مادر گفت : زره ، مايهء دلگرمى من نيست . عبد الله بن زبير از پيش مادر برگشت و اين بيت را مى خواند . « من چون روز مرگ خويش را بشناسم پايدارى و شكيبايى مى كنم و حال آنكه برخى آن را مى شناسند و سپس منكر آن مى شوند » . در اين حال مردم شام كنار همه درهاى مسجد الحرام پياده و سواره ايستاده بودند . مردم حمص كنار درى بودند كه روبه‌روى كعبه است . مردم دمشق در بنى شيبة را در اختيار داشتند و مردم اردن در صفا را و مردم فلسطين در بنى جمح و مردم قنسرين در بنى سهم را در اختيار داشتند . در اين هنگام ابن زبير بيرون آمد گاهى به اين سو و گاهى به آن سو حمله مى كرد ، گويى شيرى بود كه مردان مقابلش نمى رفتند .