به شدت محاصره كردند و مردم را به درماندگى كشاندند و نزديك بود آن را بگيرند . سعيد حرشى از سوى هشام بن عبد الملك با لشكرهاى گرانى به يارى ايشان شتافت ، تركان از نزديك شدن او آگاه و ترسان شدند . سعيد يكى از ياران خود را نهانى نزد مردم برذعه گسيل داشت تا رسيدن او را اطلاع دهد و به آنها دستور داد صبر و پايدارى كنند ، زيرا بيم آن داشت به ايشان نرسد . آن مرد حركت كرد و جمعى از تركان او را ديدند و گرفتند و از حال او پرسيدند . چيزى اظهار نداشت . او را شكنجه دادند به آنان خبر داد و راست گفت . آنان به او گفتند : اگر آنچه مى گوييم انجام دهى آزادت خواهيم كرد و گرنه ترا خواهيم كشت . گفت : شما چه مى خواهيد گفتند : تو ياران خود را در برذعه مى شناسى و آنان هم ترا مى شناسند چون زير بارو رسيدى جار بزن و به آنان بگو پشت سر من نيروى امدادى براى شما نيست و كسى هم نيست كه اين گرفتارى شما را بر طرف كند و من جاسوس گسيل شدهام . او پذيرفت ولى چون زير بارو رسيد جايى ايستاد كه مردم بر ذعه سخن او را بشنوند و به آنان گفت آيا مرا مى شناسيد گفتند آرى تو فلان پسر فلانى . گفت : سعيد حرشى با صد هزار شمشير فلان جا رسيده است و او شما را به شكيبايى و حفظ شهر فرمان مىدهد و همين امروز صبح يا شب پيش شما خواهد بود .
مردم برذعه بانگ تكبير سردادند و تركان آن مرد را كشتند و از آنجا كوچ كردند و رفتند و هنگامى كه سعيد آنجا رسيد دروازههاى آن را گشوده و مردم را در سلامت ديد .
را جز چنين گفته است : « هر كس آهنگ اهل خويش مىكند بازنگردد به خيال خود از مرگ مى گريزد و حال آنكه در مرگ مى افتد » .
روزى معاويه در جنگ صفين بر جاى بلندى بر آمد و اردوگاه على ( ع ) را ديد كه او را به وحشت انداخت و گفت : هر كس در جستجوى كار بزرگى باشد بايد به سختى خود را در مخاطره افكند . [ سپس سى و دو بيت از اشعار ديوان حماسه را شاهد آورده است كه ترجمه چند بيت آن را در زير ملاحظه مى كنيد ] : « همانا كه اگر بخواهى يك روز بيشتر از اجل خود به دست آورى ، نخواهى توانست .
بنابر اين در جولانگاه مرگ شكيبا باش شكيبا كه دست يافتن به جاودانگى در حيطه امكان نيست . به زودى با شمشير ، ننگ و عار را از خويشتن مى شويم
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 138
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٣٨