اين بدان جهت بود كه خاندانهاى باهله و عامر هر دو از قبيله قيس عيلان هستند مجفر گفت : تو اين خويشاوندى را بريدى . قتيبه گفت : شما را در اين باره حق سرزنش است و پوزش مى خواهم . مجفر گفت : در آن صورت خداوند از ما نخواهد گذشت . قتيبه اين بيت را خواند : « اى نفس ، بر گرفتاريها و دردها شكيبايى كن . اكنون من براى حوادث زندگى ، كسانى چون خود نمى يابم » .
قتيبه ماديان تربيت شده و پرورش يافتهء خود را خواست كه سوار شود ولى چندان چموشى كرد كه خسته شد و برگشت و بر تخت خويش نشست و گفت رهايش كنيد كه چنين مقدر است .
حيان نبطى كه در آن روز فرماندهء موالى [ ايرانيان ] بود و شمارشان هفت هزار بود آمد . او بر قتيبه خشمگين و از او دلگير بود . عبد الله بن مسلم ، برادر قتيبه به حيان گفت : حمله كن . گفت : هنوز فرصت مناسب نيست . گفت : كمانت را به من بده .
گفت : امروز روز كمان نيست . در اين هنگام حيان به پسرش گفت : همين كه ديدى دستار خويش را برگرداندم و به جانب لشكر وكيع رفتم تو همراه ايرانيان به من ملحق شو ، و چون حيان دستار خويش را تغيير داد و به جانب لشكر وكيع رفت همه موالى [ ايرانيان ] به او پيوستند . از اين رو قتيبه برادرش صالح بن مسلم را پيش مردم فرستاد . مردى از بنى ضبه بر او تيرى زد كه به سرش خورد و او را در حالى كه سرش كج شده بود پيش قتيبه بردند . او را در نمازگاه خود خواباند و ساعتى كنار سرش نشست و مردم به يكديگر در آويختند . عبد الرحمان بن مسلم برادر ديگر قتيبه به جنگ رفت . بازاريان و سفلگان او را با تير زدند و كشتند . در اين هنگام به قتيبه پيشنهاد شد كه عقب نشينى كند . گفت : مرگ از گريز آسانتر است . وكيع ، جايگاهى را كه شتران و مركوبهاى قتيبه آنجا نگهدارى مى شد آتش زد و با همراهان خود حمله آورد و نزديك قتيبه رسيد . مردى از وابستگان قتيبه جنگى سخت كرد . قتيبه به آن مرد گفت : جان خود را به در بركه كسى همچون تو حيف است كشته شود . گفت : در آن صورت حق نعمت تو را عوض نداده و بسيار ناپسند رفتار كردهام كه تو بر من نان خوب و جامهء نرم ارزانى مى داشتى . مردم همچنان پيش مى آمدند و به خيمهء قتيبه رسيدند . خيرخواهان قتيبه به او پيشنهاد كردند بگريزد . گفت : در آن صورت فرزند مسلم بن عمرو نخواهم بود . قتيبه با شمشير بيرون آمد و با آنان شروع به جنگ
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 134
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٣٤