تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
شاعر گفته است : « دو دستش اين يكى بر آن يكى خورد و ديگرى را بر آن مقدم نيافت » . عبد الملك به پشتى خود تكيه داد [ خشمش فرو نشست ] و پس از آن همواره در مورد گرامى داشتن يحيى توجه بيشترى از او ديده مى شد . مادر يحيى دختر حكم بن ابى العاص و عمهء عبد الملك بن مروان است . سعيد بن عمر حرشى امير خراسان چنين سروده است : « اگر مرا پيشاپيش سواران ببينيد كه با نيزه‌هاى بلند نيزه مى زنم از قبيله عامر نيستم ، و من بر سر ستمگر ايشان با لبهء شمشير تيز و صيقل داده شده ضربه مى زنم . من در جنگها درمانده نيستم و از هماوردى مردان بيم ندارم . پدرم در مورد من از هر نكوهش بر كنار است و دايى من هرگاه نام برده مىشود ، بهترين دايى است » . چون خبر كشته شدن مصعب ، برادر عبد اللّه بن زبير ، به او رسيد خطبه خواند و چنين گفت : « اما بعد ، همانا از عراق براى ما خبرى رسيد كه ما را هم شاد كرد و و هم اندوهگين . خبر كشته شدن مصعب به ما رسيده است . آنچه ما را اندوهگين ساخته است سوزش و رنجى است كه خويشاوند نزديك در فقدان خويشاوند نزديك خود احساس مىكند و بديهى است كه خردمند ، ناچار به صبرى پسنديده و و سوگى آميخته با بزرگوارى پناه مى برد . اما آن چيزى كه ما را شاد كرد اين است كه مرگش براى او شهادت و براى او و ما خير بود . به خدا سوگند ، ما با شكمبارگى و افراط در بهره‌گيرى از لذات اين جهانى آن چنان كه خاندان ابى العاص مى ميرند نمى ميريم و مرگ ما كشته شدن ناگهانى با نيزه‌ها و زير سايه‌هاى شمشيرهاست و اگر مصعب هلاك شد همانا كه در بقيهء افراد خاندان زبير هنوز خلفى باقى مانده است . عبد اللّه بن زبير بار ديگرى هم خطبه خواند و از مصعب ياد كرد و گفت : به خدا سوگند دوست مى داشتم كه زمين در نور ديده مى شد و هنگام جان دادن و مرگ او مرا كنارش مى نهاد .