غيبت
1 - صدوق ، به نقل از احمدبن اسحاق آورده است ، مىگويد : خدمت مولايمان ابومحمّد حسنبن على عليهما السلام رسيدم ، فرمود : « اى احمد ! چگونه خواهد بود حال شما دربارهء آنچه مردم گرفتار شك و ترديدند ؟ »
عرض كردم : سرورم ! وقتى كه آن نامه رسيد ، هيچ مرد و زن و كودكى كه به حدّ فهم و درك رسيده باشد نماند مگر اينكه اعتقاد به حق پيدا كرد . امام عليه السلام پس از شنيدن اين سخن فرمود : « خدا بدان جهت سپاس مىگويم اى احمد مگر نمىدانيد كه زمين خالى از حجّت نمىشود ، و منم آن حجّت - يا فرمود : آن حجّت منم . » . « 1 »
2 - و باز از احمدبن اسحاق نقل كرده ، مىگويد : از ابومحمّد عليه السلام در پاسخ كلام يكى از اصحابش چنين آمد : « هيچ يك از پدران من گرفتار نشدند به آن شك و ترديدى كه من از شك و ترديد اين مردم گرفتارشدم ! بنابراين اگر اين امر ( امامت ) امرى بود كه شما به آن تا زمانى معتقد شده و متعهد بوديد سپس گسسته مىشد ، جاى شك و ترديد بود ولى اگر جريانى پيوسته است تا وقتى كه امور خداى عزّوجلّ بهم پيوسته است ، ديگر شك و ترديد معنى ندارد . » . « 2 »
3 - همو از اسحاقبن سعد اشعرى نقل كرده است ، مىگويد : به محضر ابومحمّد حسنبن على عليهما السلام شرفياب شدم ، در حالى كه مىخواستم دربارهء جانشين پس از وى بپرسم ، او ابتدا به سخن كرد و فرمود :
هامش
( 1 ) - كمالالدّين : ص 222 .
( 2 ) - همان : ص 384 .