مىگويى : ما هر دو از يك سرا بيرون شدهايم ، اگر من برگردم و او همراه من نباشد ، اين باعث چيزى مىشود كه بر تو پوشيده نيست ! » او رفت و برگشت و گفت : خليفه مىگويد : جعفر را نيز به خاطر شما آزاد كردم زيرا كه من او را به خاطر جنايت خودش و حرفى را كه زده بود ، زندانى كردم ! و او را آزاد كردند و او به سراى حسنبن سهل رفت . « 1 »
142 - از علىّبن محمّدبن حسن نقل كرده است ، مىگويد : سلطان ( خليفه ) به قصد بصره بيرون آمد ، ابومحمّد عليه السلام با شيعيانش درآمد و ما به آن حضرت نگاه مىكرديم و او مىرفت ؛ ما جمعى از شيعيان بوديم ، بين دو ديوار ( دروازهء شهر ) نشستيم انتظار بازگشت او را داشتيم ، همين كه برگشت و در برابر ما قرار گرفت ، كنار ما ايستاد ، سپس دست به كلاهش برد و آن را از سر برداشت و به دستش گرفت .
سپس دست ديگرش را روى سرش گذاشت و به صورت مردى از ما حاضران خنديد آن مرد فورى گفت : گواهى مىدهم كه تو حجّت خدا و برگزيدهء اويى ! پرسيديم : مطلب تو چه بود ؟ گفت : من در امامت وى ترديد داشتم ، با خود گفتم : اگر برگشت و كلاه خودش را از سر برداشت من به امامت او معتقد مىشوم ! « 2 »
143 - اين حديث را گروهى از صيمريها از فرزندان اسماعيلبن صالح نقل كردهاند كه حسنبن اسماعيلبن صالح در اولين سفرش به سامرا جهت ديدار با ابومحمّد عليه السلام رفته بود و دو نفر از شيعيان همراه او بودند ، ورود آنها با حركت ابومحمّد عليه السلام مصادف شد . حسنبن اسماعيل
هامش
( 1 ) - اثبات الوصية : ص 245 .
( 2 ) - همان .