مىگويد : ما در سه راه پراكنده شديم و گفتيم : اگر از يكى از اين راهها برگشت ، يكى از ما او را ببيند ! منتظر آن حضرت بوديم ، از آن راهى برگشت كه حسنبن اسماعيل بود ، همين كه پيدا شد و به مقابل او رسيد ، مىگويد : با خود گفتم : اگر او حجّت راستين خدا و امام ما باشد بايد دست به كلاهش ببرد ، چيزى نگذشت كه دست برد و آن را روى سرش حركت داد ! گفتم : پروردگارا اگر او حجّت تو است دوباره دست به دستار بزند پس دست برد و آن را از سر برداشت سپس بازگرداند ! و مردم زيادى به او سلام مىدادند و آن حضرت براى بعضى توقف مىكرد ، تا اينكه به دروازهء ديگر پيش رفت .
همراهانم را ديدم و آنچه را كه از خدا در دل خواسته بودم و آنچه را كه امام عليه السلام انجام داد براى آنها نقل كردم . گفتند : تو و ما سومين بار همين را درخواست مىكنيم ! پس امام عليه السلام پيدا نشد و ما به آن حضرت نزديك شديم ، نگاهى به ما كرد و نزد ما ايستاد سپس دست به كلاهش برد و آن را از سر برداشت و به دست گرفت و دست ديگرش را به سرش كشيد و به روى ما لبخندى زد و فرمود : « تا چند اين شك و ترديد ؟ ! » حسن مىگويد : گفتم : گواهى مىدهم كه خدايى جز خداى يكتا نيست و براستى كه تو حجّت خدا و برگزيدهء اويى !
مىگويد : سپس او را در سراى خودش ملاقات كرديم و آنچه از نامهها و ديگر چيزها بهمراه داشتيم به او رسانديم . « 1 »
144 - از علىّبن محمّدبن زياد صيمرى آورده است ، مىگويد : با خود عهد
هامش
( 1 ) - اثبات الوصية : ص 246 .