حاجتم را عرضه كردم و قسم خوردم كه يك درهم و بيشتر ندارم . به من فرمود : « به دروغ بر خدا سوگند مىخورى ، در حالى كه دويست دينار زير خاك كردهاى ! البته اين گفتهء من براى آن نيست كه عطايى نكنم ، غلام ! وقتى كه به منزل رسيدى صد دينار به او بده ! »
سپس فرمود : « بدان كه تو در وقتى كه بيشترين نياز را به آن دويست دينار دارى از آن محروم خواهى بود ! » بعدها ناچار شدم كه آن پول را خرج كنم و رفتم تا بيرون بياورم ، ناگهان ديدم پسرم از جاى آن باخبر شده و برداشته و فرار كرده است . « 1 »
140 - از ابوهاشم نقل كرده است ، مىگويد : من در زندان مهدى نزد ابومحمّد عليه السلام بودم به من فرمود : « ابوهاشم اين طاغوت خواسته است تا به امر خداى تعالى امشب قيام كند « 2 » در حالى كه خداوند رشتهء عمر او را بريده و زمام امر را به سرپرست بعدى سپرده است ! و مرا فرزندى نيست اما به زودى خداوند پسرى به لطف و كرم خود عطا مىكند ! » .
همين كه صبح شد ، تركها بر مهدى شوريدند و تودهء مردم آنها را كمك كردند - چون دانستند كه او به عقيدهء اعتزال و قَدَر است - او را كشتند و بجاى او معتمد را قرار دادند و با وى بيعت كردند . در حالى كه مهدى تصميم گرفته بود تا ابومحمّد عليه السلام را بكشد ولى خداوند او را به خود
هامش
( 1 ) - اثبات الوصيه : ص 244 .
( 2 ) - در بخش « ماجراى بين امام و خلفا به شماره ( 3 ) بجاى يبعث بامراللَّه كلمه ( يعبث باللَّه ) آمده بودكه درستتر است و محتمل است كه در اينجا تحريف شده باشد و لذا مفهوم درستى ندارد - م .