137 - از محمّدبن عبدالعزيز بلخى نقل كرده ، مىگويد : روزى صبح رفتم در خيابان غنم نشستم ، ناگهان ابومحمّد عليه السلام آمد در حالى كه آهنگ دارالخلافه را در سامرا داشت . با خود گفتم : مصلحت باشد ، فرياد بزنم :
آى مردم ! اين حجّت خدا بر شماست پس او را بشناسيد ! و بعد آنها مرا بكشند !
همين كه نزديك من رسيد و من به آن حضرت نگاه كردم با انگشت سبابهاش اشاره كرد ، و آن را روى دهانش گذاشت كه ساكت باش ! پس من به جانب او شتافتم و پاى او را بوسيدم . به من فرمود : « بدان كه تو اگر اعلام كنى هلاك مىشوى ! » و در همان شب آن حضرت را ديدم ، مىفرمود : « بايد آن را كتمان كنيد و يا كشته شويد ! پس جان خودتان را حفظ كنيد ! » . « 1 »
138 - از ابوالحسينبن علىّبن بلال و ابويحيى نعمانى نقل كرده است كه نوشتهاى از ابومحمّد عليه السلام رسيد و ما در نزد ابوطاهربن بلال حاضر بوديم به نامه نگاهى كرديم ، نعمانى گفت : در آن خطا ( لحنى ) است و يا اينكه علم نحو باطل و بيهوده است ! اين اتفاق در سامرا بود ، و ما در آن حال بوديم كه دست نوشت آن حضرت رسيد : « اشكالى ندارد كه گروهى به ما نسبت خطا دهند زيرا كه كلمهاى كه گفته مىشود به هفتاد صورت در مىآيد كه مخرج و راه صدور همگى همان كلمه است . » . « 2 »
139 - از اسماعيلبن محمّد عباسى نقل كرده ، مىگويد : براى ديدار ابومحمّد عليه السلام كنار راه نشستم ، همين كه به من رسيد ، از جا برخاستم و
هامش
( 1 ) - اثبات الوصيّه : ص 243 .
( 2 ) - همان : ص 244 .