و از او خواسته بود نامى براى او تعيين نمايد ! امام عليه السلام به او نوشت :
« خداوند پسر سالمى روزى تو خواهد كرد ، محمّد وعبدالرّحمان اسم خوبى است ! » پس خدا دو پسر دوقلو داد ؛ اسم يكى را محمّد و ديگرى را عبدالرّحمان گذاشت . « 1 »
132 - از محمّدبن حسنبن شمون با يك واسطه نقل كرده ، مىگويد :
موقعى كه مهتدى دستگير شد خدمت ابومحمّد عليه السلام نوشتم : سرورم ! سپاس خدا را او را از ما به خود مشغول ساخت ! به من خبر دادند كه او شيعيان شما را تهديد مىكند و مىگويد : به خدا سوگند كه ايشان را از روى زمين برمىدارم ! پس امام عليه السلام به خط خودش مرقوم داشت : عمر وى كوتاهتر از اينهاست ؛ از امروز پنج روز بشمار ، او در روز ششم پس از ذلّت و خوارى كه مىرسد ، كشته مىشود ! » پس همانطور شد كه فرموده بود . « 2 »
133 - از محمّدبن حسنبن شمون آورده است مىگويد : به آن حضرت نوشتم : پسرعمويمان محمّدبن زيد با ايشان در خريد يك كنيز گرانقدر به دويست دينار براى پسرش مشورت مىكند ؟ در جواب نوشت : « آن را نخر كه بيمارى جنون دارد و با وجود جنون عمرش نيز كوتاه است . » مىگويد : از خريد آن كنيز منصرف كردم ، و بعد از چند روزى كه پسرم همراهم بود به مولاى آن كنيز برخورد كردم ، گفتم : مايل هستم كه دوباره آن كنيز را عرضه كند و من ببينم ، او را بيرون آورد ؛ در آن بين كه مقابل ما ايستاده بود . صورتش به پشت برگشت و بر آن حال سه روز
هامش
( 1 ) - اثبات الوصيّة : ص 241 .
( 2 ) - همان : ص 242 .