ندارم . » سپس به اين شعر تمثّل جست :
شايد تو روزى مرا ببينى كه گويى
پسرانم در اطراف من شيران بيشهاند !
همانا تميم پيش از آنكه شمار زيادى اولاد
داشته باشد ، در بين مردم تنها بود ! « 1 »
116 - از كتاب « خرائج » نقل كرده است كه مردى از دوستان ابومحمّد عسكرى عليه السلام كه نگين انگشترى حك مىكرد ، روزى خدمت آن حضرت رسيد و گفت : يابن رسولاللَّه ! خليفه فيروزهاى كه از او بزرگتر و بهتر پيدا نمىشود به من داد و گفت : روى آن نقشى چنين و چنان درست كن ! و من همين كه آهن روى آن نهادم دو نيم شد ، هلاكت من مسلّم است ، براى من از خدا بخواهيد ! امام عليه السلام فرمود : « ان شاءاللَّه بيمى بر تو نيست » .
مىگويد : به خانهام رفتم ، چون فردا شد خليفه مرا خواست و گفت : دو كنيز محبوبم دربارهء اين نگين اختلاف پيدا كردهاند و جز بر اينكه بين آنها دو قسمت كنى راضى نمىشوند ! بنابراين آن را دو قسمت كن ! من برگشتم در حالى كه دوتكه بود ، برداشتم و آنها را به دارالخلافه بردم ، هرد وى آنها راضى شدند و خليفه بدان جهت به من احسان كرد ! خدا را سپاس گفتم ! « 2 »
117 - محمّدبن حسنبن ذوير از قول پدرش نقل كرده است ! . . . « 3 »
118 - از محمّدبن هارون نقل كرده است ، مىگويد : پدرم مرا با يكى از
هامش
( 1 ) - بحارالانوار : 50 / 275 .
( 2 ) - همان : 50 / 276 .
( 3 ) - همان . اين داستان بدون زياده و كم در ماجراى بين امام عليه السلام و خلفا به شمارهء ( 4 ) گذشت - م .