خدا عمويت را نيامرزد ! از او تبرّى بجو ! من هم در پيشگاه خدا از او بيزارم ! پس ايشان را دوست مدار و از بيمارانشان عيادت نكن و هرگز به جنازهء كسى از مردههاى آنها نماز نخوان ! چه امامى را كه از طرف خداست انكار كند و يا امامت كسى را كه از جانب خدا نيست بر امامان بيفزايد ، و ( خدا را ) انكار كند و يا بگويد : سوّمين از سه تاست ( مثل نصارايى كه قائل به تثليث اند ) براستى كه منكر امر امامت آخرين فرد ما مانند منكرِ امامتِ اوّلين فرد ما و قائل به زيادى مانند قائل به كمترى است كه منكر امر ماست . » . اينكه پرسيده بود ، نمىدانست كه عمويش از آنها بوده است يا نه ، از اين رو امام عليه السلام به وى خبر داد ! « 1 »
115 - از عيسىبن صبيح نقل كرده ، مىگويد : امام حسن عسكرى عليه السلام را به زندان ما آوردند و من عارف به حق او بودم ، فرمود : « عمر تو شصت و پنج سال و چند ماه و يك روز است » . همراه من كتاب دعايى بود كه تاريخ تولدم در آن نوشته بود ، نگاه كردم ، ديدم همان قدر است كه فرمود !
فرمود : « آيا فرزندى دارى ؟ » گفتم : خير . گفت : « خدايا فرزندى به او بده كه بازوى او باشد ! چرا كه بازو و كمككار خوب فرزند است ! » سپس به اين شعر تمثّل جست :
هر كه كمك كار ( فرزند ) داشته باشد به دادش مىرسد
همانا خوار آن كسى است كه كمك كار ندارد !
پرسيدم : آيا شما فرزند داريد ؟ فرمود : « آرى به خدا سوگند كه به زودى پسرى خواهم داشت كه زمين را پر از عدل و داد مىكند ، اما اكنون
هامش
( 1 ) - بحارالانوار : 50 / 275 .