و دانستم كه منظور امام عليه السلام آن بوده است پس هم نشينى با آنها را ترك كردم . « 1 »
112 - از حجاجبن يوسف عبدى نقل كرده ، مىگويد : پسرم را در حال بيمارى به بصره گذاشتم به ابومحمّد عليه السلام نامهاى نوشتم كه براى پسرم دعا كنيد ! در جواب من نوشت : « خدا پسرت را اگر مؤمن بود ، بيامرزد ! » حجّاج مىگويد : پس از آن نامهاى از بصره به دستم رسيد كه پسرم در همان روزى كه ابومحمّد عليه السلام خبر مردن او را به من نوشته بود درگذشته است ، پسر من دربارهء امامت به خاطر اختلافى كه بين شيعيان بود ، شك و ترديد داشت ! « 2 »
113 - از محمّدبن عبداللَّه نقل كرده است ، مىگويد : ابومحمّد عليه السلام هنوز خوردسال بود به چاه آب افتاد و ( پدرش ) ابوالحسن عليه السلام در حال نماز بود ، و زنها فرياد مىكشيدند ! همين كه آن حضرت سلام نمازش را داد ، فرمود : « باكى نيست ! » ديدند كه آب تا سر چاه بالا آمد و ابومحمّد عليه السلام روى آب با آب بازى مىكند ! « 3 »
114 - از احمدبن محمّدبن مطهّر نقل كرده ، مىگويد : يكى از شيعيان راجع به اهل جبل خدمت ابومحمّد عليه السلام نامهاى نوشت : آيا از كسانى كه بر ابوالحسن موسى عليه السلام واقفى شدهاند ( امامان پس از امام هفتم را قبول ندارند ) دوستى بورزد و يا از ايشان بيزارى بجويد ؟
امام عليه السلام در پاسخ نوشت : « آيا تو براى عمويت طلب آمرزش مىكنى ؟
هامش
( 1 ) - بحارالانوار : 50 / 274 .
( 2 ) - همان : 50 / 274 .
( 3 ) - همان .