اينجا چه كار دارى ؟ گفت : بين ما دربارهء ابومحمّد عليه السلام اختلاف است ، من آمدم تا او را ببينم و چيزى از او بشنوم يا نشانى از او ببينم ! تا دلم آرام بگيرد ، زيرا كه من از فرزندان ابوذر غفارى هستم !
مىگويد : در آن بين كه ما همچنان بوديم ناگهان ابومحمّد عليه السلام با خدمتكارى بيرون آمد همين كه به مقابل ما رسيد نگاهى به آن جوان پهلوى من كرد ، فرمود : « آيا تو غفارى هستى ؟ » عرض كرد : آرى . فرمود :
« مادرت حمديه چه شد ؟ » گفت : سالم است و گذر كرد ، به ان جوان گفتم :
آيا او را هرگز ديده بودى و پيش از امروز به صورت او را مىشناختى ؟
گفت : نه . گفتم : پس اين ديدار براى تو سودمند بود ؟ گفت : كمتر از اين هم مفيد بود . « 1 »
108 - اسحاقبن يعقوب از « بذل » آزاد شدهء ابومحمّد عليه السلام نقل كرده است ، گفت : ديدم از سر ابومحمّد عليه السلام نور به طرف آسمان بلند است در حالى كه آن حضرت خوابيده بود . « 2 »
109 - از علىّبن زيدبن علىّبن حسينبن زيد نقل كرده است ، مىگويد :
روزى خدمت ابومحمّد عليه السلام رسيدم ، مىخواستم نزد آن حضرت بنشينم يادم از شالى آمد كه پنجاه دينار به همراهم داخل آن بود ، نگران شدم و چيزى نگفتم و از آنچه در دلم گذشته بود چيزى اظهار نكردم ، ابومحمّد عليه السلام فرمود : « ان شاءاللَّه آن پول محفوظ است » منزل كه آمدم برادرم آن را به من بازگرداند . « 3 »
هامش
( 1 ) - بحارالانوار : 50 / 269 .
( 2 ) - همان : 50 / 272 .
( 3 ) - همان .