خير كرد و همان روز برگشت . « 1 »
104 - ابوسليمان از علىّبن يزيد معروف به ابن رمش نقل كرده مىگويد :
پسرم احمد بيمار شد به سامرا رفتم ، امام عليه السلام به بغداد رفته بود ، نامهاى نوشتم و از ابومحمّد درخواست دعا كردم پاسخ آمد ؛ « مگر نمىدانى هر اجل زمان معيّنى دارد ؟ آن پسر از دنيا رفت ! » . « 2 »
105 - ابوسليمان محمودى نقل كرده ، مىگويد : به محضر ابومحمّد عليه السلام نامهاى نوشتم و از او خواستم دعا كند تا خداوند فرزندى نصيبم فرمايد ! در پاسخ من نوشت : « خداوند فرزندى روزى تو كرده است ولى خدا تو را دربارهء او صبر دهد ! » پس فرزندى برايم متولّد شد ولى درگذشت . « 3 »
106 - از محمّدبن علىّبن ابراهيم همدانى نقل كرده ، مىگويد : به ابومحمّد عليه السلام نوشتم و از او خواستم تبرّك فرموده ، از خداوند بخواهد تا از دختر عمويم فرزندى نصيبم فرمايد ! پس در پاسخ مرقوم داشت :
« خداوند پسرانى نصيب تو گرداند ! » پس چهار پسر برايم به دنيا آمد ! . « 4 »
107 - از حلبى نقل كرده است ، مىگويد : ما در سامرا جمع شديم و منتظر ابومحمّد عليه السلام در روز سوارى آن حضرت بوديم ، پس دستنوشت آن حضرت رسيد ، « بدانيد كسى از شما نبايد به من سلام دهد ، و نه با دست و نه با چشم و سر اشاره كند زيرا كه جان شما در امان نيست ! » مىگويد :
در كنار من جوانى بود ، پرسيدم : اهل كجايى ؟ گفت : از مدينهام . گفتم :
هامش
( 1 ) - بحارالانوار : 50 / 262 .
( 2 ) - همان : 50 / 269 .
( 3 ) - همان .
( 4 ) - همان .