انگشتان اوست بيرون بياورد . غلام دست او را گرفت و آنچه بين انگشتان سبّابه وى بود ؛ استخوانى سياه را بيرون آورد ، مولايمان عليه السلام آن را گرفت ، سپس به آن راهب گفت : « اكنون طلب باران كن ! » او طلب باران كرد در حالى كه آسمان ابرى بود ، هوا صاف شد و خورشيد تابان طلوع كرد !
خليفه گفت : اين استخوان چيست ؟ امام عليه السلام فرمود : « اين مرد كنار قبر پيامبرى از پيامبران گذر كرده ، و اين استخوان به دست او افتاده است و هيچگاه استخوان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ظاهر نمىشود مگر باران مىبارد ! » . « 1 »
89 - به اسناد خود از محمّدبن عبداللَّه نقل كرده است ، مىگويد : چون سعيد دستور داد تا ابومحمّد عليه السلام را منتقل كنند و ابوهاشم به آن حضرت نوشت : فدايت شوم خبرى به ما رسيد كه نگران شديم ، و براى محمّدبن عبداللَّه خبر از ارتقاء درجات رسيده است ! مىگويد : همين كه سعيد با همهء شدت دستور داد ، امام عليه السلام به وى ( ابوهاشم ) نوشت : « پس از سه روز آن خبر به تو مىرسد ! » پس از آن در روز سوم زبير كشته شد ! « 2 »
90 - از محمّدبن عبداللَّه نقل كرده ، مىگويد : پسربچه خوردسالى گم شد ، او را نيافتند ، ماجرا را به اطلاع آن حضرت رساندند ، فرمود : « او را در محل آبگير بجوييد ! » جستند ، ديدند داخل آبگير مرده است ! « 3 »
91 - از ابوهاشم آورده است ، مىگويد : در زندانى تنگ ؛ بازداشتگاه حسيس در محلّ جوشق كاخ احمر ، من و عبداللَّه حرور ، حسينبن محمّد
هامش
( 1 ) - الثّاقب : ص 231 .
( 2 ) - همان .
( 3 ) - همان .