نزديك من نيا كه جاسوسهايى بر من گمارده است و تو نيز در خطرى ! » مىگويد : با خود گفتم : اين نيز يكى از امور خارقالعادهء اماميّه است ؛ او چه مىداند كه حاجت من چيست ؟ ! مىگويد : غلام آن حضرت نزد من آمد در حالى كه كيسهاى با سيصد دينار به همراه او بود ، گفت : مولايم به تو مىگويد : « تو در حالى كه به خاطر داغى كه ديدهاى مىگريستى آمدهاى و من از خدا درخواست مىكنم تا حاجتت را برآورد و خدا فرزندان زيادى به تو بدهد و نيكانى را در ميان شما قرار دهد ! اين سيصد دينار را بگير ! خداوند در آنها به تو بركت دهد ! » . مىگويد : هيچ وقت من كمتر از سيصد دينار نداشتم و همواره اين مبلغ با وى بود .
حمزةبن محمّد مىگويد : وقتى كه پدرم مرد و ما مال او را تقسيم كرديم ، دويست و هشتاد دينار شد ، سپس اطلاع يافتيم كه كنيزمان بيست دينار را از آن دزديده است و از ما خواست به او حلال كنيم ! « 1 »
87 - از ابوهاشم ابراهيمبن محمّد معروف به ابن حميرى نقل كرده ، مىگويد : پدرم محمّدبن على از مدينه بيرون شد و من خواستم مقصد او را بفهمم ولى نمىدانستم از كدام راه رفته است ، با خود گفتم : هيچ چارهاى ندارم جز اينكه به سراغ حسنبن على عليهما السلام بروم ، آهنگ او را به شهر سامرا كردم ، رفتم در زدم ، در بسته بود ، به انتظار اينكه كسى وارد يا خارج شود نشستم ، پس صداى در زدن و سخن گفتن كنيزى را از پشت در شنيدم ، گفت : اى ابراهيمبن محمّد ! مولايت به تو سلام مىرساند ! به همراه وى كيسهاى با بيست دينار بود - و مىگويد : اين كيسه را به
هامش
( 1 ) - الثّاقب : ص 230 .