منزل آمد و دو دينار آورد در حالى كه شگفت زده مىخنديد و مىگفت :
اين دو دينار را براى من فرستاده و گفتهاند : به حبشى بده و به او بگو :
ابراهيمبن موسىبن جعفر عليهما السلام نقل كرده ، مىگويد : كار بر من سخت شد ، پدرم به من گفت . . . « 1 »
85 - از ابوالغرار نقل كرده ، مىگويد : علاقهء شديدى به داشتن فرزندم بود ، ابومحمّد عليه السلام سواره مىآمد ، عرض كردم : آيا در من مىبينيد كه فرزندى نصيبم شود ؟ با سر اشاره كرد : آرى . گفتم : پسر خواهد بود ؟ با سر اشاره فرمود : خير . پس خداوند دخترى داد . « 2 »
86 - به اسناد خود از حمزةبن محمّدبن احمدبن علىّبن حسينبن علىّبن ابىطالب عليهما السلام نقل كرده است ، مىگويد : پدرم به خاطر داغى كه ديده بود گريه مىكرد و دلتنگ بود ، و گفت : بايد آهنگ اين شخص را كنم كه شيعيان گمان مىكنند وى - يعنى حسنبن على - امام است ، مىگويد :
مركبى را كرايه كردم ، و به جانب سامرا حركت كردم و روزى آنجا رسيدم كه روز شكار رفتن خليفه بود .
همين كه خليفه سوار بر مركب شد و حسنبن على عليهما السلام نيز با او سوار شد همين كه بيرون رفتند و خليفه سرگرم بازى شد و در پى شكار برآمد ، ابومحمّد عليه السلام به گوشهاى رفت و غلامش روپوشى براى آن حضرت انداخت و امام عليه السلام روى آن نشست و من داخل خرابهاى رفتم و مركبم را بستم و آهنگ جانب او را كردم . پس مرا صدا زد و فرمود : « اى ابومحمّد !
هامش
( 1 ) - الثّاقب : ص 229 . شمارهء 83 و 84 در آغاز همين بخش به شماره ( 2 و 11 ) با اندك تفاوتى گذشت ، مراجعه شود - م .
( 2 ) - همان .