امّا وجود زمان آن راست كه هر چه پارهاى از آن برود و پارهاى ديگر بيايد ، و از آن چيزى كم باشد و چيزى ديگر افزون ، و به ماضى و مستقبل و حال منقسم گردد ، أو را از وجود چاره نبود .
دوم كيف و كيف عرضى بود كه به ذات خويش اقتضاى قسمت و نسبت ننمايد ، چون سياهى كه قابض بصر است ، و سپيدى كه مفرق آن است ، و طبع تندرستان در مزاج تنومندان بودن ، و همچنين از اين مقوله باشد گرمى كه جمع كند مشاكلات را و تفريق كند مختلفات را ، و سردى كه به ضد اين باشد ، و ترى كه مقتضى باشد سهولت تشكل را ، و خشكى كه به ضد اين باشد ، و روانى كه بدان أشياء سيلان كنند ، و بستگى كه به ضد اين بود ، و گرانى كه بدان جسم به مركز عالم برسد ، و سبكى كه خواهد كه جسم به زبر آسمان ماه برساند ، و ميل كه سبب أول حركت بود ، و همچنين روشنى و تاريكى و آوازها و مزهها و بويها . و از اين مقوله بود علوم تصورى و تصديقى ، خواه آنكه يقينى بود و خواه آنكه نبود ، و قدرت و توانايى و الم و لذت و اراده و كراهت و بيمارى و تندرستى و استقامت و انحنا و تقعير و تشكيل و جفتى و طاقى .
سيم اين بود و اين بودن جسم است اندر مكان ، و نسبت اوست بدان ، چون بودن مردم اندر خانه .
چهارم متى و متى بودن أشياء است اندر زمان ، چون بودن نوح اندر طوفان . و متى هميشه سيلان كند ، و اين دو گونه بود : سيّال كه متحرك را اندر حركت بود ، و غير سيّال كه جسم ساكن را باشد . و تقدم مكانى و زماني از اينجا خيزد .
پنجم مضاف و مضاف عرضى است كه اقتضا كند نسبت را به چيزى ديگر به ذات خود . و آن را تعقل نتوان كرد مگر آنكه آن ديگرى را تعقل
رسائل عرفانى وفلسفى حكيم قاينى — صفحة 99
مساهمون: حكيم قاينى
ص٩٩