كه عرض آن است كه مقبول و محمول چيزى ديگر باشد ، و نفس مردم قابل و حامل مدركات است كه صورتي از أو نرود و ديگرى اندر آيد ، و اين منافى معنى عرض است . و چون نفس مردم معنى بسيط را مىداند و صورتش اندر أو مرتسم مىگردد ، نشايد كه حقيقت مردم مركب بود تا لازم آيد آن معنى واحد مركب باشد كه از انقسام حال منقسم مىشود و از اين لازم آيد كه ذات مردم مجرد باشد نه مادى ، و بفعل بدان حاجتمند است ، چه احساس به حواس مىكند و تحريك به عضلات و اعصاب .
البيت الرابع و الخامس نه گشت باز جنس عرض ، اين دقيقه را اندر خيال نظم به من عقل مىنمود كمست و كيف و اين و متى و مضاف و وضع پس فعل و انفعال دگر ملكاى و دود
التفسير
اقسام عرض بر نه گونه است :
اول كمّ و كم آن بود كه به ذات خود پذيراى قسمت باشد ، چون خط و سطح و مقدار جسم جوهرى كه آن را جسم تعليمى خوانند ، و زمان كه مقدار گردش سپهر أعظم است ، و عدد كه از جملهء وحدات مركب است .
و وجود همهء اين اقسام روشن است ، مگر وجود جسم تعليمى و زمان .
امّا وجود جسم تعليمى آن راست كه چون پارچهء مومى را گرد سازند ، پس سه گوشه و چهار گوشه كنند ، فلا محاله حقيقت جسميه و جوهريهء آن - كه به صورت مومى متعلق است - بنماند و مقدار جسمى و كميت آن و زايل و غير ثابت باشد .