التفسير
اندر آن بيت اشاره بدان رفت كه جوهر بر پنج نوع است بر سبيل اجمال ، و اندر اين بيت آن را تفصيل داد :
و جسم جوهرى است كه در أو سطبرى و درازى و پهنى فرض توان كرد ، و وجود أو را به برهان بيان نشايد نمودن ، چه برهان از اوليات فراهم آيد كه اوايل آن ، محسوسات جسماني است .
و هيولى جوهرى است كه جسم بدان بقوه باشد .
و صورت جوهرى است كه جسم به دو از سرحد قوه به فعل گرايد .
و اين هر دوان أصل جسماند كه جسم از آنها فراهم آمده .
و گروهى را گمان آن است كه أصل جسم جوهرى است كه هيچ گونه پذيراى قسمت نباشند ، نه از روى حس و نه از راه وهم . و حكيم بزرگ « 1 » اين رأى را به چند برهان باز پس زده ، و ما به يكى از آنها اشارتى كنيم و گوييم كه چون خطى را فرض كنند كه از اجزاى فرد مركب باشد ، چون آن را تنصيف نمايند لازم آيد كه آن جزء ميانين به دو نيم شود ، يا آنكه خط را به دو نيمه نتوان كرد . و به اقليدس اين معنى مبرهن شده و كسى آن را انكار نيارد كردن . و چون اين رأى باطل شد و دانسته آمد كه جسم به ذات خود نه متصل است و نه منفصل ، و قابل است مر اتصال « 2 » را ، و نشايد كه اتصال قابل انفصال باشد ، چه ، بايد كه قابل با مقبول جمع آيد ، و اتصال و انفصال جمع نيارد شد .
پس بذات ، گوهر جسم چيز ديگرى بود كه قابل باشد مر اتصال را و مر انفصال را كه آن را هيولى نامند ، و جسم بدان بقوه باشد و به صورت بفعل آيد . و جسم از هر دوان مركب و مؤلف .
هامش
( 1 ) - گويا فارابى باشد .
( 2 ) - ل : و اتصال .