وجود به عدم نرود . چه آنچه مقتضاى ذات بود ، از ذات مفارقت ننمايد .
و أكثر آنچه ما را محسوس است متغير است نه ثابت ، فلا محاله هيچيك از اينها واجب الوجود نباشد ، بلكه وجود ، ايشان را ممكن بود . و هر ممكنى به علت موجود شود . و همهء ممكنات همين حكم را دارد ، خواه آنكه متناهى باشد و خواه آنكه نه متناهى باشد . و آنچه از همهء ممكنات خارج افتد و علت وجود آنها شود ، جز واجب نباشد . پس چون وجود ممكن درست آمد ، وجود واجب نيز درست آمده بود .
البيت الثاني ممكن دو قسم گشت يقين : جوهر و عرض جوهر به پنج قسم شد اى ناظم عقود
التفسير
يقين علمى بود كه با واقع برابر باشد و ثابت و جازم بود ، چنان كه به تشكيك أهل شغب و جدل زايل نگردد .
پس گوييم كه هر چه ممكن بود اگر نه به موضوع قايم بوده باشد آن را جوهر خوانند ، و اگر هستى أو به موضوع درست و راست شود آن را عرض نامند . و موضوع محلى بود كه به حال محتاج نباشد ، چون جسم كه به گرمى اندر هستى خود احتياج ندارد و گرمى را بى أو وجود روا نبود .
و از اين لازم آيد كه اگر چيزى به محلى اندر بود كه آن محل اندر وجود بدان حال احتياج داشته باشد ، آن نه عرض باشد ، بلكه به جوهر نه سزاوار و اندر خور باشد .
البيت الثالث جسم و دو أصل أو كه هيولى و صورتند پس نفس و عقل ، وين همه را ياد گير زود