تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل عرفانى وفلسفى حكيم قاينى — صفحة 86

مساهمون:

ص٨٦
پس فلاسفه گفته‌اند كه اين الم و اذيت نفوس را به وسيلهء ذات و لوازمى كه به ذات اندر است نيوفتاده ، بلكه به سبب امرى كه عارض أو شده لازم آمده . و وجود اين گونه عوارض دايمى نباشد و هميشه باقى نماند و بر يك حال ثابت نبود . و چون افعال و آثارى را كه اين هيئت ذميمه به ميانجى تكرر آن لازم شده است ترك كند ، لازم بود كه اين هيئت زايل و فاسد شود . پس عقوبت اين نوع نفوس نيز هميشه و مخلد نباشد بلكه اندك اندك از آن منفسخ مىشود ، تا آنكه نفس از اين نوازع پاك گردد و به سعادت كه بدان مخصوص است و براى آن آفريده شده برسد . و اما نفوس ابلهانى كه ايشان را شوق به دانستن معارف و خيرات خود نبود و ملكات و هيئات رديه را تحصيل نكرده باشد چون از بدن مفارقت كند ، ساكن و مطمئن گردند و در سعت رحمت خداوند - جل جلاله مقام گرفت و بدان مقام فرود آمد ، و نيل چندى از لذات و راحات حاصل كرد و به سرور و غبطت وافر فايز شد . و اما آن نفوسى كه به هيئت بدنى پاى بسته باشد و به شوق خويشتن به لذات بدنى مشتاق و خواهنده بود و منكر و جاحد و متعصب و مجادل باشد ، چون بدان جهان رود و از استعمال آلات حيوانى دور گردد ، أو را المى عظيم و عذابى سخت طارى گردد و به لذات حقيقيه مستشعر نشود و آنچه بدان مشتاق است در نيابد ، چه اين نفوس را كردار و اعمال و نيل لذات و خيرات به وجود بدن باشد ، و چون بدن باطل شود أمثال اين قسم لذات از أو برخيزد و أو را هيچ گونه معارف نبود ، نه از جهت حس و نه از جهت عقل ، چه نفس براى اكتساب هيئات بدنى از كار خويشتن عاجز و قاصر آيد و بدن به سبب آنكه باطل شده به چيزى توصل نجويد .