و أبو يوسف يعقوب بن اسحق الكندى در رسالهء نفس - كه از گفتار أرسطو طاليس و افلاطون و فلاسفهء ديگر تأليف نموده - گويد كه اين نفس كه از نور بارى - جل جلاله - مخلوق شده ، چون از بدن مفارقت كند ، صور و نقوش آنچه در عالم است در آيينهء ضمير أو منطبع خواهد شد و هيچ چيز بر أو پوشيده نخواهد ماند . و دليل بر اين ، سخن افلاطن است كه گويد كه بسيارى از پاكان و طاهران از حكماى پيشين چون از دنيا مهاجرت نمودند و امورى كه اندر حس بود حقير دانستند و به بحث و نظر در حقايق موجودات تفرد جستند ، علم به مغيبات ايشان را حاصل آمد و آنچه آن را خلايق پنهان داشتند . و چون نفس را در حينى كه بدين بدن ناپاك آميخته و بدين جهان تاريك - كه به نور آفتاب و ستارگان روشن شود - اندر است اين حالت حاصل تواند آمد ، چون از آميزش اين نوع نوازع عقلانى مستخلص گردد و از اين بدن كثيف مفارقت كند و به عالمى برسد كه به نور خداوند - عز اسمه - روشن و منور گرديده باشد ، حالت أو چگونه و چسان خواهد بود . پس گويد - يعنى افلاطن - كه كسى كه مقصود و غرض أو اندر اين جهان آن بود كه به مآكل و مشارب - كه به قاذورات مستحيل گردند - تلذذ جويد و غايت فعل أو آن باشد كه از جماع غبطت و لذت حاصل كند ، نفس أو را به شناختن و دانستن أمثال اين لذات هيچ گونه سبيلى نباشد و به تشبيه بارى - سبحانه جل و علا - وصول أو را ممتنع و مستحيل باشد .
پس همو گويد : قوهء شهوانى خوك را ماند ، و قوهء غضبى سگ را ، و قوهء عقلي فرشته را . پس اگر شهوت بر أو غالب آيد و زمام ايثار به دست أو دهد ، به منزلگاه خوكان فرود آيد ، و اگر غضب بر أو غلبه كند ، در محل سگان ساكن شود ، و اگر قوهء عقليه بر أو غالب آيد و أو را غبطت و خرمى از فكر و تميز و شناختن حقايق موجودات و بحث كردن از غوامض و مشكلات علوم ملكه شده باشد ، انسانى شود فاضل كه به مقام فرشتگان شود و يكى از ايشان بود و به بارى - عز اسمه - تشبه جويد .
رسائل عرفانى وفلسفى حكيم قاينى — صفحة 76
مساهمون: حكيم قاينى
ص٧٦