تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل عرفانى وفلسفى حكيم قاينى — صفحة 75

مساهمون:

ص٧٥
خويشتن را بدان مشغول مىكرد . و اين رفيق ديگر هر روز بيايد و با يار خويش گويد كه اى برادر مكن كه اين مادة ببازى اندر خورد اين ددان و ديوان دهى ، و ايشان با تو به شهر نيايند و از آن معشوقه كه شرط كرده بوديم باز مانيم و فردا حسرت بايد خوردن . و اين مرد مغرور گويد : خاموش كه اين جانوران كه تو مىبينى هر يك از بهر من كارهاى عظيم خواهند كردن و من ايشان را به شهر خويش برم و جمله معشوقهء من باشند . پس اين رفيق از وى نااميد شود و از بيم گمراهى و مفلسى با وى همراهى نتواند كردن و برود و معشوقه به دست آورد و به شهر خويش باز رود . و اين رفيق ديگر بر سر آن ددان مىباشد ، و اين ديوان بر حال أو را مىگويند كه ما هرگز تو را برنگرديم و با تو به شهر تو آييم . و اين حال مىباشد تا از اين مادهء أو هيچ نماند . پس مرد آن ددان و ديوان و جانوران را گويد كه مادة نماند و مرا به شهر خويش بايد شد ، شما با من بياييد ، جمله با وى بيايند تا در باغ ، و چون مرد بيرون شود در باغ ببندند « 1 » و باز گردند و أو تنها بماند ، ناچار به شهر خويش باز بايد شد . چون به شهر رود آن رفيق را بيند با معشوقه و مادة و هر چه أو را بايد . پس اين مسكين هر ساعتى « 2 » در آراستگى كار رفيق و معشوقهء وى مىنگرد و هزار دوزخ بود أو را و ناكام ، و لابد أو را مىبايد ديد ، و هر ساعتى از عجز و برهنگى و گرسنگى و بينوايى و يأس بىمعشوقه گويد : كاش نبودمى و نيست شدمى ، و هيچ فايده نباشد و در آن حسرت بماند اكنون دو رفيق عمرو و زيد ، و خانهء أصل آن عالم ، و شهر نيكوان دنيا ، و معشوقهء نيكو علم و عمل ، و دد و ديو و جانوران غضب و شهوت و آز و حرص و حقد و كينه و بخل و جهل و گناه ، و مثال باغ عقل است و غرور ، و در باغ گور ، و در بستن باغ وقت مرگ . اكنون ببيند كه اين حسرت بدتر است از صد هزار آتش دوزخ يا نه .
هامش
( 1 ) - في الأصل : ببيند .
( 2 ) - في الأصل : هر ساعتى كه .