تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسائل عرفانى وفلسفى حكيم قاينى — صفحة 74

مساهمون:

ص٧٤
پس از اين حاصل آمد كه مثال لذات عقليه و عدم احساس بدان ، متوغلين در ابدان را چون نيل حلاوت بود طبيعت را ، بعد از آنكه از غلبهء صفرا خالى گشته بود . و همچنين مثال شقاوات عقليه و آلام آن و عدم آگاهى از آن مرآنان را كه به تن اندرند چون عدم احراق بود عضو لامس را بعد از آنكه طبيعت به خويشتن باز گردد . و چنان كه بدان اشاره رفت ، اين لذت را به لذت بدنى نسبت نتوان كرد مگر بر سبيل تخيل ، چونين اين شقاوت را به شقاوت حيوانى قياس كردن از طريقهء تخمين و گمان باشد ، نه از روى حقيقت و برهان . و فلاسفه را در اين مثلى است بس نيكو و آن اين است كه دو شخص را در يك خانه شركت باشد و هر دو مادة تمام دارند « 1 » و با يكديگر اتفاق كنند كه ما را از دنيا مادهء نيك هست و خورش و پوشش تمام داريم ، الا آنكه ما را دو معشوقه بايستى نيكوروى ، يكى مرا و يكى تو را ، تا بدان عيش ما خوش بودى ، و چنان كه نصيب خورش و پوشش هست لذت جماع نيز بودى . اكنون بايد ما را به سبب عشق و شهوت سفرى كرد و از شهر خوبان معشوقه بدان بها كه باشد به خريدن ، و هر يكى جداگانه به شهر خويش باز آمدن ، و هميشه به فراغ دل به عيش مشغول بودن . پس بدين اتفاق هر دو به شهر نيكوان شدند ، و از اين هر دو ، يك رفيق به تماشاى باغ بر عادت مردم ، و در آن باغ فوجى ديد از ددان و ديوان و فوجى از خوكان و از بوم و همچنين مارو كژدم و سگ و گرگ و خرس كه در يكديگر افتاده بودند ، و هر يكى طلب مراد خويش مىكردند و بعضى يكديگر مىخوردند و هر يكى بوالعجبى مىكردند ، پس اين مرد در ايشان بعجب بماند ، و سبب آنكه تا ايشان « 2 » خصومت نكنند آن مادهء خويش به طعمهء ايشان مىكند و ايشان را سير مىدارد ، و اين حيوانها و ديوان به سبب آنكه آن مرد ايشان را مراعات مىكند به وى آميخته شدند ، و گرد وى مىگردند و از بهر وى بازى مىكنند ، و آن مرد
هامش
( 1 ) - في الأصل : دارد .
( 2 ) - في الأصل : انسان .