بود من داشتم عقب مىكشيدم و گروهى بر من گمارده و مواظب من بودند ، پس يك جماعت ده نفره به سراغ من آمدند كه زيباروتر از آنها و خوش لباستر و خوشبوتر از ايشان نديده بودم در حالى كه موكلان من ايشان را نمىديدند ! به من گفتند : اين گريه و بىتابى و گردن كشيدن و زارى براى چيست ؟
گفتم : مگر قبرى را كه كندهاند و كوه بلند و موكلان بى رحم را نمىبينيد كه مىخواهند مرا از بالاى كوه پرت كنند و در آن گور دفن نمايند ؟ !
گفتند : آرى ، اما اگر ببينى ؛ ما آن را كه در پى شماست مثل شما قرار دهيم ؛ او را از كوه پرتاب كنيم و براى حفظ جان تو او را در آن قبر دفن كنيم و تو خدمتگذار قبر محمّد صلى الله عليه و آله و سلم باشى ، چه مىگويى ؟ گفتم : بسيار خوب .
به خدا كه آنها به جانب آن دربان رفتند و گرفتند و كشان كشان آوردند ، در حالى كه او كمك مىطلبيد و يارانش به فرياد او گوش نمىدادند و نمىفهميدند كه چه مىگويد .
آنگاه او را بالاى كوه بردند و از آنجا او را پرت كردند به زمين نرسيده اعضاى بدنش از هم جدا شد آن وقت يارانش آمدند و آه و ناله كردند و از من رو گرداندند و من برخاستم و آن ده نفر مرا گرفتند و همين لحظه به سوى تو پرواز دادند در حالى كه خود منتظر بودند تا مرا به مدينه كنار قبر محمّد صلى الله عليه و آله و سلم برسانند و خدمتكار آنجا باشم . و او رفت و آن مرد خدمت علي بن محمّد عليهما السلام رسيد و ماجرا را گفت .
سپس ديرى نپاييد كه خبر آمد گروهى آن دربان را گرفته و از بالاى
مسند الإمام الهادي (ع) (مسند امام هادى ع) (فارسى) — صفحة 225
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٢٢٥